آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

تاتی مامان

دخترم الان دیگه به راحتی ۱۰-۱۲ ثانیه می ایستی!! باباجون می گه که دیروز ۲ قدم تونستس برداری گل مامان!!
31 خرداد 1390

بند انگشتی

ختر گلم جدیدا یاد گرفتی باهام توپ بازی می کنی!! پاهامون را مثل لوزی کنار هم می ذاریم و برای هم توپ می فرستیم! من برات توپ را قل می دم اما شما توپ را برام پرت میکنی عسلم!!!   دیگه وقتی غذا را می بینی مدام میگی "هم هم" یا "بَ بَ"!  هر وقت که شارژی کلی با خودت حرف می زنی و دَدَ و بَ با و ... می گی! اسمت را گذاشتیم بند انگشتی بس که ظریفی دختر گلم!!!
30 خرداد 1390

...

مامانم سلام! این روزا که سرم خیلی شلوغه وقت نمی کنم برات چیزی بنویسم عزیزی! خیلی دوست دارم!!! خیلی خیلی خیلی!!
29 خرداد 1390

قاتل دستمال کاغذی

سلام گلم! اسمت را گذاشتیم بند انگشتی بس که ظریفی مامانی! تا می ری یه کم بزرگ شی و تپل شی مریض می شی و لاغر و ضعیف دختر گلم! به قول دوستام اسکجول گذاشتی روی چاقی که به صورت خودکار لاغر شی! توی خونه هیچ چیزی از دستت در امان نیست خصوصا دستمال کاغذی که از توی بسته اش در می آری و با دست پاره تا حد پودرش می کنی و بعد هم می خوری!!!!!
23 خرداد 1390

دس دسی

دختر گلم سلام!   از دیروز عصر یاد گرفتی که دست دسی می کنی و وقتی هم که این کار را می کنی کلی منتظر تشویق می شی!! بعد که تشویق شدی و کلی هورا برات کشیدم و دست برات زدم دوباره دست می زنی!
18 خرداد 1390

تاب تاب اباسی

مامانی سلام! تازه از مهدت اومدم! امروز برای دومین بار بعد از شیر خوردن و بازی کردن توی اتاق شیر دهی باهم رفتیم توی حیاط و کلی بازی کردیم! دفعه پیش که رفتیم شما توی بغل من تاب تاب خوردی اما این دفعه نشوندمت توی تاب و خودم از جلو هم مواظبت بودم و هم تابِت می دادم عزیزکم! خیلی دوست داشتی و می خندیدی! تازه برای این که بهت بیشتر خوش بگذره وسطاش هم باهات دالی بازی می کردم. قبل تاب بازی و هم بعدش سرسره بازی هم کردیم گلم! به هر دومون کل یخوش گذشت مامانم!! خیلی دوست دارم عزیزکم!
17 خرداد 1390

امان از دستت مامانی

مسال تعطیلی 14 و 15 خرداد خورده بود به شنبه و یکشنبه و من و بابا جون تصمیم گرفتیم که یکی دو روزی کارهای خونه را انجام بدیم و بقیه دو روز را یه استراحت درست و حسابی بکنیم. برای همین از آشپزخانه شروع کردیم. چهار شنبه شب من آشپز خانه را مرتب کردم و بابایی هم جاروبرقی کشید و بخار شو کرد.  تا اینجای برنامه درست پیش رفت. تا اینکه روز 5 شنبه که دیدم ساکتی من هم گفتم  برم توی  هال کارام را بکنم که دیدم صدات در اومد! بَله! خانم کوچولو به ظرف زرد چوبه دستبرد زده بودی و کلی به خودت و گاز و فرش مالیده بودی و کلی هم خوردی! دیگه  اگه برات بگم که برای 5 شنبه و جمعه چقدر کار برامون تراشیدی از  قالیشویی گرفته تا ...خودت کلی خجالت می...
16 خرداد 1390

عادت های آوین

سلام دختر نازم! خواستم چند تا از عادت ها رو برات بنویسم که یه موقع بزرگ شدی یادم نره برات تعریف کنم. مامانی یکی از عادت هات اینه که موقع شست و شو توی دستشویی دوست نداری با آب سرد شسته شی و آب ولرم را دوست داری! اگه غذای داغ بخوری اولین واکنشت اینه لبات رو جم کنی و بری بغل اونی که بهت غذای داغ داده! اگه لب تاب باز ببینی باید حتما   ببندیش!! و بری دنبال بقیه کارات!   عاشق نوازش شدنی! الان که دارم برات می نویسم روی مبل نشستم و پاهام را دراز کردم و لب تاب روی پاهامه و تو هم با کمک مبل ایستادی و تقلا می کنی که یه جوری لب تاب را ببندی. دستم را از روی کیبورد می کشی و می ذاری رو سرت و می کشی به سمت صورتت که یعنی نارت...
13 خرداد 1390

آغاز پروسه دندان در آوردن

دخترک ماهم سلام! این شبا یه کم بی قراری می کنی، فکر کنم از دندانتِ!! چون هیچ دلیل دیگه ای نمی تونم براش پیدا کنم و کم کم هم وقت دندان در آوردنتِ مامانی ! یه کمی هم از کنار لبات آب می آد. امروز توی مهد هم که داشتیم بازی می کردیم و شما هم می خندیدی لثه پایینت سفید بود مامانی. امروز توی مهد با هم دالی می کردیم .من مقنعه را روی صورتم می انداختم و شما از روی صورتم می کشیدی و با هم کلی می خندیدیم!
8 خرداد 1390