آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

مامان فدای قدمات

دختر نازم سلام! از وقتی که توی شرکت جام عوض شده وقت نمی کنم که برات  زیاد بنویسم نفسم! خیلی خیلی تو راه رفتن پیشرفت کردی الان دو سه روزی هست که وقتی خودت از یه جا به جای دیگه می خوای بری چهار دست و پا نمیری و رو دو پاه راه میری مامانم! البته اگه مسیر طولانی باشه یه تقلب نصف و نیمه می کنی و بخشی اش را چهار دست و پا می ری ! در حالی که تا قبل من و بابا وایمستوندیمت و ازت می خواستیم که راه بری گلم!!! خیلی خانم شدی مامانی! اسمت را گذاشتم خانم کوچولو! 5 شنبه و جمعه مهمون داشتیم خیلی همکاری کردی با هامون ! شب ها خیلی خوب و به موقع می خوابیدی! مامانی قربونت بشه عسلم!
29 مرداد 1390

یادگیری

دختر ناز مامان سلام!   نمی دونم بخاطر سنت هست یا بخاطر خودت که همه چیز را خیلی زود یاد می گیری و خیلی زود هم یادت می ره! دیروز بابا خواب بود و من و تو هم داشتیم با هم بازی می کردیم که یه دفعه تصمیم گرفتم تا اجزای صورت را بهت یاد بدم اول از چشم شروع کردم به این ترتیب که انگشتم را می بردم سمت چشمهام و مدام می گفتم چشم چشم !!!!بعد دستام را می بردم سمت چشم های تو و می گفتم چشم چشم ! چند دفعه که تکرار کردم بعد ازت خواستم که چشمای من را نشون بدی که انگشت ظریفت را داشتی تو چشمام می کردی !الهی که مامان فدای هوش نی نی خودش بشه! نمی دونی که چقدر خوشحال شدم که دیدم می تونی چشم هام رو نشون بدی ! هر چند که می دونم بیشتر داری تقلید می ...
22 مرداد 1390

ای بلا

عاشق بستن هستی و علی رغم اینکه دکتر قبلا می گفت نباید بهت بدیم ولی نمی تونستیم که بهت ندیم! چند شب داشتیم از  خونه علیرضا و خاله سارا بر می گشتیم و توی ماشین خواب بودی ! رفتیم بستنی بخوریم همین که بستنی را اوردن شما بیدار شدی !! تا حالا سابقه نداشته که بخوایم بستنی بخوریم و شما خواب باشی و بیدار نشی!! آخه مگه بستنی هم بو داره که بیدار می شی! ای بلا! دیگه خیلی بهتر خطر را درک می کنی ! دیروز روی تخت من بودی داشتیم بازی می کردیم که هوس کردی چهار دست و پا یه دوری توی تخت بزنی به لبه تخت ک رسیدی بر خلاف دفعات قبل (یکی دو بار دیگه هم همین کار را کردی! اما نصف و نیمه و با کمک من) یه دفعه به سمت پایین تخت ش...
20 مرداد 1390

دخترک شناگر من

از اونجایی که خیلی ذوق کردم که برات مایو گرفتم و توی مایو خیلی بامزه تر می شی توی خونه چند تا عکس با مایو ازت گرفتم:
19 مرداد 1390

آوین و عکسهای تابستانی

سلام به روی ماه نشستت مامان!!! بالاخره دیروز غروب بعد از تلاش ها و کنکاش های بسیار برای پیدا کردن یه مایو تو قد و قواره شما موفق شدم برات یکی پیدا کنم. اونم کجا؟ تو نزدیک ترین مرکز خرید به خونمون!!!! می گن یار  در کوزه و ما گرد جهان می گردیم؟ آخه وقتی تو استخر کودک زیر سه سال راه نمی دن مایو برای چی می خوای!!!اینو فروشنده ها می گفتن و البته پر بیراه هم نمی گفتن!!! ولی خبر ندارن که این از سفارشای مهد جدیدت هست برای گرفتن عکس تابستانی !!! خلاصه بازم کارمون دقیقه ۹۰ آماده شد و ... امروز که به مهد تحویلت دادم گفت که ۲ تا عکس ۱۶ *۲۱ می گیرن که هزینه اش ۳۰ تومن می شه!! تو این زمونه که دارم برات می نویسم این مقدار برای ۲ ...
16 مرداد 1390

فعالیت های این روزای آوین

 این روزا خیلی "دو""دو" می کنی!! میگم یک می گی "دو" . اون موقعی که کلاغ "پر" می گفتی می گفتم چهار می گفتی "پْ"!!! نمی دونم چرا وقتی یه چیز جدید یاد می گیری چیزای قبلی را دیگه نمی گی به عنوان مثال هر کاری می کنم دیگه کلاغ پر را نمی گی در عوض بْبْی می گه بب را خوب می گی!!! آها یه چیزی تازه یادم اومد.اون اولا که تازه می خواستی یاد بگیری وایستی هر وقت که می ایستادی هر چند خیلی کوتاه بود و در حد یکی دو ثانیه ما خیلی تشویقت می کردیم و برات دست می زدیم !!! اونا مونده تو گوشت الان که دیگه خیلی خوب می ایستی و خودت می تونی تعادلت را خوب حفظ کنی و حتی یه چیزی بذاری رو زمین و بردار...
16 مرداد 1390

آوین و بچه های دیگه ...

ختر گل مامان سلام   خیلی برام جالبه که عکس العملت را در برابر بقیه بچه هایی که یه جورایی هم سن و سال یا هم بازیت محسوب می شن ببینم نفسم!! فکر کنم اولین نی نی که دیدی و درک کردی که یه چیزی شبیه نی نی   یا عروسک هست "هانا" نی نی ۴۰ روزه خاله نسیم بود که به شدت علاقه مند بودی که لمسش کنی و نازیش کنی !! از اونجایی که من هم  مانع می شدم شما هم حریص تر می شدی و مثلا اگه تو حال خودت بودی و داشتی بازی می کردی مننتظر یه فرصت یا بهتر بگم یه غفلت می گشتی که بیای و نازی کنی !! آها اگه نی نی را هم بغل می کردیم دوست داشتی که تو هم تو همون بغل پیش نی نی باشی! بالاخره هم خاله نسیم این فرصت...
15 مرداد 1390

این روز های شیطونک

سلام دخترک عزیزم! ماه مامان این روزا حسابی مشغول بازیگوشی هستی و یه لحظه غفلت ازت خسارات سنگینی به بار می اره!!   دیشب مانیتور لپ تاب ببه واسطه آتیش سوزوندن شما از بدنه جدا شد!!!! رسیور ماهواره رو هم که قبلش سوزونده بودی عزیزم!!!
11 مرداد 1390

آوین و آتیش سوزوندن

سلام دختر مامان! نمی دونم وقتی که خودت این نوشته ها را می خونی چند سالته و توی اون مقطع زمانی چه جور دختری هستی ؟! مثل الان پر جنب و جوش و خوشرو  هستی یا اینکه نه یه دختر آروم و ساکت. ولی باید بدونی هر جوری که باشی من عاشقتم و دوستت دارم! دیشب باباجون من رو متوجه یه موضوع جالب کرد که فکر کنم تازه یاد گرفتی! از اونجایی که وقتی می خوابی مثل خودم کلی غلت می زنی من شما رو روی تخت خودمون می خوابونم که فرصت مانور بیشتری داشته باشی! به فاصله ۵ سانتی متر از تخت ما یه میز آرایش هست که از نظر ارتفاع هم حدود ۱۰ سانتی متر بالاتر از سطح تخت هست.  عصر خوابونده بودمت روی تختم و خوش و خرم بودم که تو خوابی و خونه در امن و امان هست که یه دفعه...
1 مرداد 1390
1