آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

خرابکار

بازم از غذا خوردن افتادی و داری مامان را اذیت می کنی! امشب برات آبگوشت درست کرده بودم که خیلی دوست داری با هزار کلک و بازی خوردی! کوبیده را می گذاشتم روی گوشکوب و گوشکوب هم که دست خودت بود از روش کوبیده ها را می خوردی و آب آبگوشت را هم ریختم توی لیوان که اونم دستت بود مثل آب سر می کشیدی البته بماند که این وسط هر هورتی که می کشیدی یه با ر هم لیوان را می دادی به من که من هم بخورم و این وسط من بار ها و بارها خرگوش و موش شدم .... دیروز تو خونه با بابا تنها بودی پی پی کردی بابا بهت گفت برو دم دستشویی بیام بشورمت که رفتیو دو در دستشویی منتظر بابا ایستادی ماه پیش ٣ تا فلش و ٤ تا پستونک گم کردیم ،‌بماند که کی این وسیله ها را می گیره و ...
30 آبان 1390

زبل خان

دختر ماه مامان الان خوابی و شهر آرومه! امروز نوبت من بود که از مهد بگیرم و واسه همین از شرکت رفتم مهد و گرفتمت و کلی مربی مهدت ازت تعریف کرد که آره دخترمون اینجوریه و اونجوریه!!! فعالیت های آوین در مهد: مریم جون : داگ داگ داگ، آوین : "هاپ هاپ هاپ" و برعکس مریم جون: کَت کَت،‌آوین : "ماو ماو" مریم جون : اردک اردک کواک کواک، آوین:دستها مثل دهان اردک باز و بسته می شه!! مرجان: فیش، آوین : انتخاب کارت ماهی از بین کارتها  مرجان: کَت، آوین : انتخاب کارت گربه از بین کارتها   ...
29 آبان 1390

دختر مهربونم

دختر مهربون مامان الان که دارم می نویسم کنار من نشستی و مدام می خوای که در لب تاب را ببندی و وقتی مانع این کار شدم با دستات موهام را کشیدی و با پاهات به صفحه کیبورد کوبوندی!!! بوست می کنم و می گذارمت کنار رفتی تو اتاق و یه دور زدی و اومدی یه بوس خوشگل کردیم و موهام را به قصد در اوردن گیره موهام کشیدی و رفتی سراغ تلفن که کنارم بود و گرفتیش و گفتی "اَ عجیز" . بهت میگن اینکار را نکت قبول سرت را کج می کنی و می گی :"اَبو" بهت می گم هاپو چی می گه ،‌می گی "آبو" می دونی که کی باید بگی نه می گم غذا می خوری می گی "نَه" چند دقیقه پیش داشتم نماز می خوندم مهرم را می گرفتی و فرار می کردی و وقتی به سجده می رسیدم الله اکبر م...
28 آبان 1390

کلاغ چی میگه؟

الهی مامان فدای زبونت شه دخترک عزیزم: مامان: کلاغه می گه آوین: "خِخِ" یعنی غار غار انگاری یه موقع هایی دوست داری که  درس پس بدی بدون اینکه ازت سوالی کنم یه ریز می گی‌: جی جی،‌ماما،‌بَبَ، خِخِ
19 آبان 1390

چه خبرا!

سلام جوجه مامان مامان قربون دل کوچولو و مهربونت بشه که دوست داری توی کارای خونه کمک بدی ! پریروز یه بشقاب توی هال بود گرفتیش اوردی توی آشپزخونه و زیر ظرفشویی وایستادی حالا دستت هم خوب نمی رسید که بگذاریش توی ظرف شویی بشقاب را با دستات اوردی بالا بشقاب توی دستات عمودی شده بود! بالاخره می خواستی بندازیش تو ظرفشویی که من از دستت گرفتم و گذاشتم توی ظرف شویی!! چند روز پیش هم داشتم برات فرنی درست می کردم دیدم دوست داری هم بزنی یه قاشق دادم دستت و با هم هم زدیم! البته هر کی با قاشق خودش!! (البته ما جدا آرد و شیر و گلاب را هم می زنیم بعد می گذاریم روی حرارت) کلا فضول همه کاری هستی! خدا نکنه که بخوام جلوی گاز وایستام اینقدر به حالت گریه می گی "...
18 آبان 1390

آوین عزیزم می دونستی که ...

دختر گل مامان سلام! اینقدر تند تند چیزای جدید یاد می گیری که اگه زود ننویسم یادم میره یا اینکه وقت نمی کنم ! یکی دو روز پیش داشتی کارتون یا تبلیغات تلویزیون را می دیدی که یه دفعه یه گاو توی اون دیدی و مدام می گفتی "ما ما"!! مامان: گاو میگه آوین : ماما مامان : جوجه می گه آوین : "جی جی" مامان : ببعی می گه آوین : "بَ بَ" --------------- مامانی عزیزم دوست داری که من لپام را پر باد کنم و تو با دو دستت بزنی تو لپام و بادش را خالی کنی!! یه حساسیت خاصی به تارا داری هر جی تو دستش باشه با داد و بیداد می گیری ! ای بلا ! اون طفلک اینقدر دوستت داره که حد و مرز نداره اونوقت تو اینجوری اذیتش می کنی ! یه هفته ای هست که از غذا خو...
17 آبان 1390