آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

آی شکمو

داشتم از اتوبان همت(غرب به شرق) رد می شدیم و شما توی بغل من روی صندلی جلو نشسته بودی نرسیده به خروجی ونک( از سمت شرق به غرب)  تابلوی تبلیغاتی گوشتیران را دیدی که تو یه بشقاب ذرت و ناگت است (خیلی خیلی ذرت دوست داری) از تبلیغات که رد شدیم مدام پشت ماشین را نگاه می کردی و میگفتی "به بده به بده" و با انگشت کوچولوت به عقب اشاره می کردی سرم را برگردوندو دیدم بله چه خبرِ.
23 آذر 1390

شیرین زبون

مامان:آوین اسمت چیه؟(یا اسم دختر مامان چیه؟) آوین:"آوی جیو" که یعنی آوین جون اینو آویشن جون یادت داده ----- آینه ماشین را نشان می دی و می گی: "آنینه"
19 آذر 1390

آوین در پارک

عزیزکم سلام ! خوبی ! جمعه  این هفته  بعد هفته ها وقت کردیم تا با بابا بتویم یه پیاده روی 2-3 ساعته بریم و در ضمن شما هم خیلی خیلی دختر خوبی بودی گلم! بیشترش را توی کالاسکه ات زیر یه پتو خوابیده بودی مامانی! دیروز یه کار بد کردی و من هم خواستم که تنبیه ات کنم دستت را برای مدت یک میلینیوم ثانیه گذاشتم رو شوفاژ(از وقتی که شوفاژ ها روشن شده اصلا بهش دست نمی زنی و هر از گاهی یادآوری می کنی که "جیزِ") تا آخر شب دست من را می گرفتی و به شوفاژ نزدیک می کردی! آخه  دختر مامان این رسمشهِ دستمال کاغذی را می گذاری روی بینی خودت یا من و صدای فین را در میآری دیروز داشتم با عزیزجون تلفنی صحبت می کردم دیدم برا چند دقیقه صدات نمی آد اکثرا ...
13 آذر 1390

الهی مامان فدای کمک کردنت شه

دستت به بالای کابینت می رسه و در نتیجه باید بیشتر حواسم بهت باشه عزیزکم! دیروز تو خونه داشتم قرمه سبزی درست می کردم اول پیاز را تفت دادم بعدش هم گوشت را کنار گاز ایستاده بودم که دیدم می گی : "بده" که یعنی بگیر بَله بسته سبزی را از روزی کابینت کنار رسینک کشیده  بودی و بهم دادی مامان :ساعت چی می گه،  آوین :"تیک تاک"  
7 آذر 1390

یه گردش 3 ساعته با مامان

عسل مامان با هم ٥ شنبه کلی گردش کردیم!‌رفتیم برات خرید لوازم و تحریر!‌برات پاستل و رنگ انگشتی و کلی مقوا و کاغذ رنگی خریدم بعدش هم با هم توی پارک بازی کردیم. بعد پارک هم رفتیم خرید سبزیجات و تا برگشتیم خونه  حوالی ظهر بود.با هم حموم کردیم و از او نجایی که خیلی ذوق داشتم تا با رنگ انگشتی ها بازی کنی تو حموم بهت دادم تا باهاشون حسابی بترکونی! اصلا حواسم نبود تا دوربین را دم دست بگذارم تا از گلم عکس بگیرم.... عصر هم با کاغذ رنگی ها کلی کاردستی درست کردم برات تا با مفهوم چشم و بینی و ... بهتر آشنا شی!
6 آذر 1390

روزهای آوین

دختر عزیزم سلام! امروز یه روز برفی هست و از پنجره که بیرون را نگاه می کنی و دونه های برف را که می بینی دوست داری که بری و بگیریشون ولی حیف که هر دوتامون سرمای بدی خوردیم و خونه نشین شدیم!! الان روی پاهام خوابوندمت تا هر وقت سرفه کردی زود بلندت کنم و بهت رسیدگی کنم، با هزار بازی و کلک باید توی بینی ات قطره بریزم  حکایت اونه که می گن کوری عصا کش کور دگر شود   چند روزی هست که از هر چیزی برای خودت صندلی می سازی: لیوان را برعکس می گذاری و می ری و روش می شینی! قابلمه را هم همینطور و حتی دمپایی من رو! می خوای بگی آره میگی "آدِ" خیلی به جا می گی "نه"  بهت میگم مامان غذا می خوری سرت را تکون می دی و...
5 آذر 1390