آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

شیرین زبون

مامان : (با اخم)آوین اینکار را نکن آوین : مامان عصبانی نشو! ناراحت نشو  ****************************** آوین: عزیزجون, عزیزجون پدرجون: بله آوین : تو عزیز جون هستی ******************************* خاله جون فرشته دست آوین را فشار می ده آوین)خاله) فرشته نزن ،نازی تون
18 تير 1391

اندر احوالات این روزها

آوین: "مامان پتو بده" مامان: یه پتو جدید به آوین میده آوین:"پتوِ؟ شسته! اَمیزه؟" ------------------------- مامان:"آوین چی میخوری" آوین:"صبحانه" مامان:"خوب حالا بگو صبحانه چی میخوری" آوین:"ناآر" مامان:"خوب حالا بگو ناهار چی میخوری" آوین:"مامان" و صدای خخخخخخخخ در میاری که انگار داری من رو میخوری ------------------------- آوین:"عروسک من بخون"  مامان:"عروسک قشنگ من ..."  آوین: شروع می کنه به گریه کردن ------------------------ آوین: در حالی که لپای مامان تو دستشه :"لپِ منی! تپل منی! مامان منی"  ------------------------ از شنبه عصر داریم رو نقشه کار می کتیم -> ادامه مطلب  ...
8 تير 1391

سلام دردونه من

دختر گل مامان سلام! تو این زمان نسبتا طولانی که وقت نمی کردم که برات بنویسم اینقدر بزرگ شدی که احساس می کنم یه جهش قابل ملاحظه ای داشتی. دختر مامان خیلی شیرین زبونی و گاهی اوقات حرفای بسیار قلمبه سلمبه ای می زنی که نگو! در حال حاضر کلی شعر بلدی که بغضی هاشو کاملا مستقل می تونی بخونی مثل حاجی لک لک، توی ده شلمرود، اتل متل توتوله،یه توپ دارم قلقلی،خوشحال و شاد و خندان ،‌یه روز خانم خرگوشه (البته توی این یکمی کمکت میکنم) و بغضی هاشونو با کمک مامان مثلشیمو( که البته خیلی سریع هم یادش گرفتی)  دختر گل مامان عاشق بستنی هستی و تا روزی یه دونه بیرون و یه کاسه تو خونه نخوری رو...
7 تير 1391
1