آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

آوین و بیانات جدید

٥ شنبه شب شام خونه آنی کوچولو بودی و فرداشبش که می شد دیشب داشتیم می رفتیم خونه دختر خاله ام عیادت شوهر خاله ام. آوین تو ماشین :"مامان من گوشبَند ندارم؟" مامان :"نه عزیزم من هم ندارم". آوین :"بابا هم نداره؟" مامان:"نه نداره" آوین : "فقط آنیسا داره؟, علیرضا و سارا هم ندارن؟" -------- مامان :آوین دخترم وقتی میری مهمونی بهت هر چی تعارف کردن نباید چیزی برداری! همه چی تو کبف خودت داری! بابا: می تونی یه دونه با اجازه مامان برداری آوین:"یکی بردارم, یکی بذارم تو کیفم؟" مامان: نه عزیزم ! نباید یکی بگذاری تو کیفت. آوین :"١٠ تا بذارم تو کیفم؟"
25 آذر 1391

زبون نگو !!

رو به من :"می دونی ملوسی؟" ****** من: آوین بیا لیمو بخور آوین : "نَدو(نگو) بیا بِدو (بگو)بفرما" ******  
20 آذر 1391

آوین و آقا پلیسِ

توی ماشین که هستی اصلا دوست نداری که بشینی . من هم دست به دامن آقای پلیس شدم و بهت گفتم که اگه نشینی آقا پلیسِ بابا رو جریمه می کنه ! یعنی پولاشو می گیره و دیگه پولی نداره که برات موز و خرمالو و پرتقال بخره .چون هر کی که به قانون احترام نگذاره و خلاف کنه آقا پلیس جریمه اش می کنه!!! چند روزیه که جواب داده و می گی "اَدِ نشینم آقا پلیس چیتار میتُنِه؟ جریمه میتُنه؟ پولامون رو میدیره(می گیره) دیده(دیگه) بنانا و موز نمیتونیم بخریم.آقا پلیس هر تی رانندِدی(رانندگی) تُنِه جریمه میتُنِه"
20 آذر 1391

آوین و کمردرد مصلحتی

قضیه از اونجایی شروع شد که  چند روزی که من کمر درد داشتم هر وقت که می گفتی بغلم کن من می گفتم نه کمرم درد می گیره ! و شما هم همون موقع نا خودآگاه دردی رو تو ناحیه کمرت احساس میکردی ! کم کم از این مساله جور دیگه ای استفاده کردی مثلا اسباب بازی هات رو می اوردی توی هال و وقتی بهت می گفتم که جمعش کن می گفتی که "من تَمَرم درد می تُنه نمی تونم " . دیروز داشتم توی حمام لباس ها رو آب می کشیدم  و می گذاشتم توی لگن که ببرم روی شوفاژ پهن کنم که  به من می گی "بده من ببرم پهن تُنَم ، تَمَرَم که درد نمی تُنه"
19 آذر 1391

شیرین زبونی های دل دل

دختر ناز مامان حسلبی شیرین زبون شدی و با اون زبون شیرینت دل همه رو آب می کنی عشقم. قبل اینکه بدنیا بیای فکر می کنی نی ها از تولد تا 1.5 سالگی شیرین هستند و بعدش دیگه خیلی کمرنگ تر می شن! اما حالا با تمام وجودم احساس می کنم که روز به روز شیرین تر و تو دل برو تر می شی! مخصوصا خانم کوچولوی من که با اون قد و قواره کوچیک و زبون شیرینش حرفای قلمبه و سلمبه ی زیادی می زنه!!! مامان : آوین قربونت برم آوین : "خدا نَتُنه , یه چیز دیگه بدو(بگو), بدو قربونت نرم" ************** راه می ری و ازم می پرسی : "مامان از من راضیی؟" ************** خاله جون فرشته: آوین برام یه شعر بخون آوین:"نمی خونم" خاله: اگه نخونی به مانیا می گم بیاد بخونه ...
18 آذر 1391

آوین و کرسی

  تاسوعای امسال رو شهمیرزاد بودیم .هوا سرد بود و صبحش برف می اومد .برای اینکه عشق مامان سرما نخوره تمام روز رو با بابا خونه عزیز جون موندی و از خونه بیرون نیومدی. البته زیر کرسی حسابی هم کیف کردی.هر چند روی کرسی هم کلی چیز برا کیف دادن بود گلم!!! -توی جمعی بودیم و داشتم سعی می کردم با چشم و ابرو  متوجهت کنم که که فلان کار رو نکن, رو به من "مامان چشم داری؟ ابرو داری؟" -مدام راه می ری و می گی "چی چی ,نخود چی"     ...
6 آذر 1391

...

صبح دارم می برمت مهم بهم میگی : مامان برام موش بخر بذارم تو جوب آشغال بخوره"
1 آذر 1391
1