آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

...

داشتم ظرف ها رو می چیدم تو ماشین ظرفشویی که یه دفعه اومدی کنارم و ازم پرسیدی "مامان چرا برام یه داداش نمی اری؟؟ " من با تعجب نگات کردم و ادامه دادی "چرا خدا بهمون یه داداش نمی ده! "     ...
16 آبان 1392

بچگی هم عالمی دارد ....

هر روز که می ای خونه یه حرف تازه داری چندروز پیش که اومدی خونه می گفتی :"مامان همسایه مانیا اینا خیلی بد جنسه! همش تند می ره و پلیس جریمه اش می کنه. اینا رو مانیا برام تعریف می کنه! راستی یه موش و گربه هم دارن که مانیا رو می بینن ازش می ترسن و فرار می کنن!"
8 آبان 1392

این روزهای آوین

دخمر گل مامان سلام. یه یه هفته ای توی ادره به طرز وحشتناکی کار داشتیم و بهمین خاطر من اکثر شبا خیلی دیر می اومدم و حتی یه شب هم خونه نیومدم این بود که  فکر کنم در تصوراتت فکر می کردی که من ماموریتم (مثل مشهد) و هر بار که تلفنی با هم صحبت می کردیم کلی اٌرد می دادی که دنت می خوای و لباس (که البته می گفتی "لِواس")و ... این جوری بود که برای اینکه جنابعالی گناه دیر اومدن من رو ببخشی هر دفعه که می اومدم یه کیسه پر خوراکی برات می اوردم که البته الان شده برات عادت و برخلاف همیشه هر وقت که از جلوی سوپر مارکت سر کوچه ی مهد رد می شیم دوست داری بریم تو و کلی خرید کنی!!!! توی اون روزا به بابا می گفتی "بریم دنبال مامان وایستیم کارش تمام شه و بیاریم...
8 آبان 1392
1