آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

آوین کوچولو این روزا چیکار می کنه؟

بعد از اینکه ضبط ماشین رو دزدیدن و ماشین  یه مدتی ضبط نداشت بابا یه ضبط نو برای ماشین خرید. کلی هیجان زده شدی و همون لحظه بهمون گفتی مامان ماشین رو یه جا پارک کن که ضبط رو دوباره ندزدن یا به بابا بگو ماشین رو تو پارکینگ پارک کنه . از اون موقع تا به حال هم هر بار که سوار ماشین می شیم باید  اول به آهنگ های زبان شما گوش بدیم و شعر هاش رو با هم بخونیم بعد خانم به ما مجوز بدی که آهنگ های فارسی  مورد علاقه ی شما رو گوش بدیم . با مادر جون اینا هم که رفته بودیم مشهد توی راه بهشون مدام می گفتی که چرا شما این آهنگ ها رو نمی خونین ؟ چرا بلد نیستین؟  در واقع اینا درس های کلاس زبانت هستن که با زبان شعر و موسیقی بهتون آموزش می دن. به ا...
25 شهريور 1393

این روزهای دردونه خونه ی ما

دختر گل مامان این روزها منتظر تولدت هستی خصوصا بعد تولد بابا، بیشتر وسوسه شدی . راستش  دوست داشتم که امسال یه جشن بزرگ برات ترتیب بدم اما با وجود برنامه های دیگه ای که داریم نمی تونیم ایشالا سال دیگه عشق مامان. از اونجایی که عملا دیگه دوستی که بچه هم سن وسال شما داشته باشه اطرافمون (تهران ) نیست حتا یه جشن کوچولو هم نمیشه گرفت ... می دونم که کیف تولد بیشتر به وجود دوستای هم سن و سال خودته. بنابر این فعلا برنامه   یه جشن توی مهد کودک و یه مهمونی ساده  با خاله جون فرشته و آجی  تارا هست . البته برف شادی و کیک تولد و بادکنک رو فراموش نمی کنم عشق چون می دونم که عاشقشون هستی. می خوام برم دنبال کاغذ دیواری و لوستر برای اتاق...
24 شهريور 1393

سفر نامه مالزی (4)

خوب با این همه وقفه ای که تو نوشتن سفر نامه مالزی افتاد  اولش تصمیم گرفته بودم که فقط تیتر وار به رویدادها اشاره کنم ولی بعدش دلم نیومد و گفتم بگذار  روزانه بنویسم, اینطوری بهتره. روز دوم حضور در مالزی بود که صبح بعد خوردن صبحانه تو هتل با مترو رفتیم معبد هندوها که در حاشیه شهر بود. توی محوطه معبد پر از میمون های ناقلایی بود که هیچ ترسی از آدما نداشتن. بعلاوه که بسیار شیطون بودن و هر خوراکی که تو دستت می دیدن می قاپیدن. در ابتدای ورودی معبد با هیجان به سمت یه میمون دویدی و میمونه هم قکر کرد داری بهش حمله می کنی برات یه ژست حمله گرفت و این بود که ترسیدی , به سمت ما دویدی و خیلی گریه کردی تا آرومت کردیم و برات یه آب نارگیل خوشمز...
15 شهريور 1393

هفته های تابستانه ای

نازدونه مامان سلام! دیگه باید به رویه این مامان تنبل  عادت کرده باشی عشقم! با این که همیشه تو نت هستم اما انگاری وقت ندارم که بنویسم می دونم مشکل از جای دیگه ای عشقم ... تنبلی .... خوب ادامه سفرنامه رو تا آخر هفته می نویسم  اما این هفته ها جطوری گذشت: خاله لاله اینا که دیگه داشتن می رفتن قائم شهر برای زندگی و ما آخر هفته های این چند هفته اخیر رو با هم می گذروندیم .رفتیم سورتمه تهران، جمشیدیه،دارآباد و ... تو سورتمه تهران دختر قهرمان و جسور من با بابایی سورتمه سوار شد و بین خودمون بمونه که وقتی پیاده شدی به بابا گفتی "ترس داشتا " ولی کلی تعریف کردی که اون بالا سورتمه با چه سرعتی می رفت و ... ...تو جمشیدیه با آندیا کلی بازی کردی...
12 شهريور 1393
1