آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

دختری با قلبی از آینه و طلا

دختر مهربون مامان یه موقع هایی خیلی احساساتی می شی و مرتب من و بابات رو بوس می کنی! مثلا لپای من و بوس می کنی و بغد می دویی سمت بابات و گونه های اون را بوس می کنی و دوباره می دویی سمت من و ... . این حرکت را شاید چندین بار تکرار کنی عسلم!
10 ارديبهشت 1391

این روزهای زندگی مامان

آوین نازنینم سلام! به سنی رسیدی که محیط اطراف و حتی شرایط محیط را خیلی بهتر درک می کنی و ما دیگه کاملا احساس می کنیم که فرد سومی هم با ها مونه! داریم از پیک نیک بر میگردیم و دوست داری که کیسه زباله خشک را شما با خودت تا سطل زباله بیاری! میندازیش کنار سطل زباله و می گی "پیشی بِخوره" برای رسیدن به هدفت ممکنه چندین روش را آزمایش کنی مثلا یه بار می خواستی ظرفای غذات را جمع کنی و ببری توی آشپزخونه، لیوان را گذاشتی توی قابلمه و بشقاب را روش و سه تایی را یا هم بلند کردی و بردی   هر چیزی که نخوای انجام بدی می گی"نَمی تونم" یا "نیمیشه" یا "نیمی خوام"   ...
9 ارديبهشت 1391

عشقم!

دختر گل مامان سلام !‌ بهت می گم:عشقم , میگی:"بیا چیشَم" (بیا جلوی چشمم) می خوای بگی :اینو بده،"اِنو بیدِه"  
6 ارديبهشت 1391

مامان فدای زبون کوچولت

دختر مامان کم کم داری جملات سه کلمه ای گفتن را شروع می کنی به عنوان نمونه میگی "آخا رو بیبین" (آقا را ببین )  نمک :"نَمَت" هویج :"بَویج" بادکنک :"بادودَک" نمی خوام: "نیمی خوام" یا "نَمی خوام" جوراب:"شیبا" راستی ماهی قرمز عید هم از دستت خودکشی کرد  
3 ارديبهشت 1391

آشیتِم

سلام عزیزکم! دخترک عزیزم این روزا حسابی شیرین زبون شدی و با حرفات کلی ما رو می خندونی! دیروز بهت گفتم عاشقتم دیدم شما هم به من می گی "آشیتَم " داری دندانهای کرسی را در میآری و کلا از غذا خوردن افتادی عزیزم!
27 فروردين 1391

من هم دوست دارم یه عالمه

وای عاشقتم مامانی کوچولو! خیلی خیلی دوست داشتنی هستی! با اون جثه ریزت خیلی با نمک حرف می زنی! دیروز داشتیم با هم بازی می کردیم یهو به من گفتی "دوسِـــت دا  رَم " خیلی برام شیرین بود! می تونم بگم بعد از مامان این دلنشین ترین حرفی بود که بهم گفتی عزیزم! وای از شمردنت چی بگم: اینجوری میشماری:"یِک،دو،سه،پَــــنج،شیش،نه،ده" آها یه چیز جالبت اینه که سراغ هر کسی را ازت بگیریم میگی"نیشت"،‌میگیم کجاست می گی"دَستشی"(دستشویی)البته بابا گاهی اوقات می ره "دَدَ" و ماهی هم میره تو "آب"
21 فروردين 1391

آوین و هفت سین

 نفس مامان سلام! تا به حال 3 بار سفره هفت سین را چیدم و شما ترکوندیش! اولین بار همه را از روی سفره بیرون اوردی و دومین بار گلودن بن سای مورد علاقه ام را نابود کردی و گل رو با ریشه اش از جا در آوردی و سومین بار هم وقتی متوجه شدم که شما توی سینی بزرگ هفت سین مشغول ماشین بازی بودی و ساتن و تور سفره زیر میز افتاده بود!
28 اسفند 1390