عکس های جوجو
ما کجا و شما کجا؟؟
یادم می آد که وقتی کلاس اول راهنمایی درس می خوندم توی یکی از مدارس خوب کرمان بودم که همه بچه ها خیلی مایه دار بودن و البته من چون درسم خوب بود توشون بر خورده بودم ....اون موقع فقط دو نفر بودیم که با با کامپیوتر کار می کردیم .من و دوستم ستاره که باباش استاد دانشگاه بود .مابقی بچه ها تو خونه هاشون کامپیوتر نداشتند . گذشت اومدیم دانشگاه بازم تقریبا همین جوری بود ولی تعداد بچه هایی که با کامپیوتر کار کرده بودند یه کم فقط یه کم بیشتر بود و خیلی ها داشتند برای اولین بار کامپیوتر می خریدن. حتی یادمه که فقط دو نفر موبایل داشتند و بقیه کم کم خریدن ! حالا نگاهت که می کنم می بینم که ما کجا و شما کجا!!! خانم یه لپ تاب اختصاصی، یه تب لت!!! گوشی منم ...
نویسنده :
مامان
10:23
...
داشتم ظرف ها رو می چیدم تو ماشین ظرفشویی که یه دفعه اومدی کنارم و ازم پرسیدی "مامان چرا برام یه داداش نمی اری؟؟ " من با تعجب نگات کردم و ادامه دادی "چرا خدا بهمون یه داداش نمی ده! " ...
نویسنده :
مامان
14:52
بچگی هم عالمی دارد ....
هر روز که می ای خونه یه حرف تازه داری چندروز پیش که اومدی خونه می گفتی :"مامان همسایه مانیا اینا خیلی بد جنسه! همش تند می ره و پلیس جریمه اش می کنه. اینا رو مانیا برام تعریف می کنه! راستی یه موش و گربه هم دارن که مانیا رو می بینن ازش می ترسن و فرار می کنن!"
نویسنده :
مامان
10:55
این روزهای آوین
دخمر گل مامان سلام. یه یه هفته ای توی ادره به طرز وحشتناکی کار داشتیم و بهمین خاطر من اکثر شبا خیلی دیر می اومدم و حتی یه شب هم خونه نیومدم این بود که فکر کنم در تصوراتت فکر می کردی که من ماموریتم (مثل مشهد) و هر بار که تلفنی با هم صحبت می کردیم کلی اٌرد می دادی که دنت می خوای و لباس (که البته می گفتی "لِواس")و ... این جوری بود که برای اینکه جنابعالی گناه دیر اومدن من رو ببخشی هر دفعه که می اومدم یه کیسه پر خوراکی برات می اوردم که البته الان شده برات عادت و برخلاف همیشه هر وقت که از جلوی سوپر مارکت سر کوچه ی مهد رد می شیم دوست داری بریم تو و کلی خرید کنی!!!! توی اون روزا به بابا می گفتی "بریم دنبال مامان وایستیم کارش تمام شه و بیاریم...
نویسنده :
مامان
10:53
تولد
دختر گل مامان سلام. دیروز تولدت بود و ما هم یه جشن کوچولو برات توی باشگاه الهیه گرفتیم. خیلی ها یادشون بودکه دیروز تولدت بود و برات زنگ زدن یا sms دادن یا اینکه تو اداره بهم گفتن که از همشون ممنونم .دختر شیرینم کل دیروز رو دوست داشتی برات تولدت مبارک بخونیم و من و بابا اینقدر خونده بودیم که یه چند دقیقه ای گلومون گرفته بود. عاشق بازی با بادباک ها و شمع فوت کردن وکیک تیکه کردن بودی! مخصوصا شمع فوت کردن که تاکید داشتی که تولد خودته و خودت باید فوتش کنی مامانی! دست خاله جون فرشته و خاله لاله هم درد نکنه که برات هدیه گرفتن و مابقی هم بهت اطمینان دادن که کادوت محفوظه!!! عروسک من دیشب که می خواستم لباس تننت کنم می گفتی که دوس...
نویسنده :
مامان
15:21
...
دختر گل مامان سلام! امروز من یه کمی ناخوش بودم و تو خونه موندم تا استراحت کنم . دلم نیومد که یه روز که تو خونه هستم شما تو خونه نمونی ! به همین خاطر به بابا گفتم که نبرتت مهد و تو خونه پیش خودم بمونی!!از صبح که بیدار شدی یک سره بهانه بابا رو گرفتی گه چرا رفته اداره و پیشت نمونده فکر کنم که امروز رو با جمعه اشتباه گرفتی! بعد هم که سر صبحونه ، خودت لقمه نون و پنیر و پسته ات رو درست می کردی اما چایی ات رو خودت نخوردی و گفتی که دستات خسته می شه!!! جدیدا این خستگی هات زیاد شده! هفته پیش رفته بودیم شهمیرزاد و داشتیم پیاده یه مسیری رو می رفتیم که یه دفعه دستت رو گذاشتی روی سینه چپت و گفتی "آخ قلبم درد گرفت "و وقتی که من با نگرانی ازت پرسیدم که چی ش...
نویسنده :
مامان
11:03
تولد در راه است
در حالی که تنها 2 روز به تولدت مونده هیچ کاری در این مورد نکردم.برخلاف 2 تا تولد قبلی ات که از هفته ها قبل برنامه ریزی داشتم الان واقعا نمی دونم که باید چیکار کنم!! البته بخاطر تصادفی که این اواخر کردیم و نیز این سرماخوردگی شدیدم اصلا اوضاع و احوال خوبی ندارم چه برسه به برگزاری مهمونی . البته چند تا از دوستاموم رو برای یکشنبه شب رستوران دعوت کردیم که کیک تولدت رو هم ببریم اونجا اما بازم انگار بهم اینجوری نمی چسبه!! تولدت یکی از مهمترین و بهترین اتفاق های زندگیم هست و خودم بیشتر از تو برای رسیدنش لحظه شماری می کنم! هر سال با کلی شوق و ذوق از چند روز قبل غذا ها رو آماده می کردم .امسال هم قبل تصادف لیست غذاها و دسر های مهمونی رو اماده کرده بودم...
نویسنده :
مامان
16:18
اعتیاد به کارتون باب اسفنجی و بازیهای تبلت
خوب باید از کجا شروع کنم.... از وقتی که برای کادوی تولد بابا براش یه تبلت هدیه خریدیم و یکی ا ز کادوهای بابایی هم CD باب اسفنجی بود رسماً کادو های بابا رو قاپیدی و با کاربری 100% مال خودت کردی جوجه کوچولو! از قبل با بابا به این نتیجه رسیده بودیم که اجازه ندیم که شما زیاد از تبلت استفاده کنی و در حد روزی نیم تا یک ساعت برات کافیه !! اما جذابیت ی که بازیهاش برات داشت باعث شد که ما هم یه کمی کمتر سخت بگیریم و شما هم بیشتر بهش عادت کنی. البته بدتر از اون تماشای Cd کارتون باب اسفنجی بود که به طور متوالی تماشا می کردیش!!! چند روز اول یه Cd بود و ما هم مجبور بودیم همون یکی را شبانه روز ببینیم تا جایی که دیگه کاملا حفظش شده بودی! این بود ک...
نویسنده :
مامان
8:36








