آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

از هر دری

دخمر گل مامان سلام .داشتم سایت آندیا رو می خوندم یاد چند تا از کلماتی که شما هم نمی تونی درست بیان کنی افتادم. داشتی ضلعهای مربع را می شمردی گفتی این یه "لِض"، این دو "لِض" و .... می خوای بگی بریم قدم بزنیم می گی برین "لَگَم "بزنیم به مجنون هم می گی  "مَج (یه کمی مکث می کنی) وَلجون " توی یکی از ترانه ها به این کلمه برخورد کردی ----- دختر مودب من امکان نداره که حرف بدی از دهنت بیاد بیرون حتی اگه کسی بهت حرف بدی بگه و بخوای شکایتش رو بکنی می گی "به من حرف بد گفت" و اگه ازت بپرسم چی می گی "من حرف بد نمی گم". فکر کنم تهدید فلفل کار خودش رو کرد (خانم تناردیه)    
19 خرداد 1392

این ایام به روایت عکس

اینم یه ژست مخصوص خانم کوچولو   آوین و پدر جون توی باغ آلو و گردو و ...در شهمیرزاد   بفرمایین پاستیل، قطعاً خیلی عزیزین که آوین داره بهتون تعارفش می کنه   خودم که این عکس زو خیلی دوست دارم   اینم که دیگه از اون ژست هاست    آوین و گلهای محمدی باغ پدرجون که واقعا عطر بی نظیری داره اینم از شاهکارهای پیرزنونه خودم که برای تقویت موهای سر دخمری انجام می دم   ...
18 خرداد 1392

نتیجه آزمایش ...

می شه گفت بعد این همه اضطراب و دل نگرانی که بابت رشد جسمانی خانم کوچولو خودم داشتم دیروز با حرفای دکتر خیالم راحت شد. در واقع این بار بعد دکتر اقبال خواه، محتشمی، حسینی و ... رفتیم پیش دکتر فرناز خادم ، یه خانم میانسال که با کلی حوصله بهت جواب می ده و خیلی هم به ما نزدیکه، طوری که دیروز با هم از مهد پیاده رفتیم اونجا و شما هم که همیشه از دکتر فراری هستی توی سالن انتظار مطب مدام دوست داشتی بری توی اتاق دکتر تا ویزیتت کنه که این برای ما یک حسن محسوب میشه! یکی دو هفته پیش که رفتیم پیشش یه آزمایش کامل از خون گرفته تا ادرار و مدفوع برات نوشت البته این کار رو دکتر محتشمی هم انجام داده بود ولی چون خورده بود به عید ما وقت نکردیم که ببریمت.جواب ...
5 خرداد 1392

چرا تو کمرمون سنگه؟

چند روزی می شه که دختر گل مامان به اجزای داخلی بدنت خیلی حساس و البته علاقه مند شده! مثلاً در حالی که زانو هات رو لمس می کنی و فشار می دی می گی  "تو زانو چیه" من می گم :مامان یه چیزیه که اگه به شما بگم متوجه نمی شی و شما ادامه می دی "چرا متوجه نمی شم" و من : آخه کوچولویی و شما "چرا کوچولواَم؟" و من ... و نهایتا من می گم : "بابا غلط کردم " و شما "چرا حرف بد می گی" و من  مامان توش غضروف ِ و شما نمی تونی درست تلفظ کنی و کلی با هم کلی خندیدیم. دیروز هم یه سوال جدید داشتی -> "چرا تو کمرمون سنگه ؟" البته منظورت ستون فقرات بود. که اینجوری بیان کردی عشق با مزه من! دختر گلم کل پروسه غذا خوردن را بلدی البته به زبون کوچولویی برات گفتم ...
14 ارديبهشت 1392

آوین در07/02/1392

بخاطر بهانه گیری های متعدد کهاز عید به بعد برای مهد کودک نرفتن از خودت بروز می دی با نظر مدیر مهدت (خاله مرجان) دیروز به به یه پایه بالاتر منتقل شدی.البته من از این موضوع اصلا رضایت ندارم و معتقدم که بچه ها باید با همسن و سالاشون بزرگ شن   خانم کوچولو ! حالا شاید به خاطر علاقه ای که به خاله حبیبه (مربی پایه ٣-٤ سال) داری دوباره با مهد کنار بیای . از دیروز هم قرار شده که من روزی یک ساعت مرخصی بگیرم و زود تر بیام دنبالت تا کمتر توی مهد منتظرم باشی. دیروز ١.٥ مرخصی گرفتم و اومدم دنبالت ! خیلی خوشحال شدی و گفتی "من خاله حبیبه رو دوست دارم، خاله مرجان رو خیلی خیلی دوست دارم، خاله فاطمه رو هم دوست دارم. اما تو مهد تمساح ها من رو گاز...
8 ارديبهشت 1392

اینم یه معامله پایا پای در آستانه روز مادر

دیروز توی راه برگشت به خونه داشتم برات تعریف می کردم (در واقع در مقابل عمل انجام شده قرارت می دادم) که چند روز دیگه روز مادر هست و بچه ها می رن توی مغازه و با پول تو جیبیاشون برا مامان هاشون هدیه می خرن. قصه که به اینجا رسید بدون مکث رو به من کردی و گفتی :"ماماناشون چی؟" گفتم یعنی چی که ماماناشون چی ؟ گفتی "یعنی ماماناشون برا دختراشون چی می خرن؟" مامانی   کلا ٢ تا سکه ٢٠٠ ریالی و ٢ تا هم سکه ٥٠ تومنی به عنوان پول تو جیبی داری و می خوای به گفته خودت برام شکلات بخری ! همون هم می خوای نخر که من هم مجبور نشم برای جبران برات چیزی بخرم عشق شیرین زبون من!! اینو برا شوخی گفتم مامانی  به دل نگیری یه وقتی، تمام زندگی من برای تو عزیزم! ...
2 ارديبهشت 1392

اینم یه حس خوب

دیروز توی راه برگشت برات یه کش رنگی رنگی و بلند خریدم تا شاید برای مو بستن انگیزه پیدا کنی عشقم! کلی خوشحال شدی! بماند که همونجا خواستی به موهات ببندم و مدام می اوردی پشت و جلو ی سرت و توی شیشه های در خونه ها خودت و کِشت رو نگاه می کردی. کلاَ بیشتر وقتا که میام دنبالت سعی می کنم که برات یه چیزی بیارم.از شیر نی دار و بستنی گرفته تا گل و گاهی هم برگ یه درخت! هر چی که باشه همون دم مهد می گیری ! یعنی اینجوری که تا من رو دم مهد می بینی میگی "سلام ارادتمندم، چی برام اوردی؟" و من هم تا 5 متر از مهد نگذشته هدیه ات را می دم.... اینبار نزدیک خونه که شدیم رو به من کردی و گفتی "مامان ، من بزرگ شدم دوست داری برات چی بخرم؟" راستش واقعاً با این سوالت یکه...
2 ارديبهشت 1392

آوین و یه تجربه جدید

دختر گل مامان سلام! دیروز برای اولین بار توی زندگیت با بابا رفتی استخر و مثل اینکه بهت حسابی خوش گذشته بود. بابا می گفت که بازو بند بسته بودی و یه جلیقه نجات هم داشتی ! تازه اصلاً هم از آب و ارتفاع و پرش نمی ترسیدی! اولین بار که از لبه استخر پریدی توی استخر یکم توی آب فرو رفتی و آب خوردی و سریع اومدی بالا  ولی اصلا نترسیدی  و از دفعه بعدی بهتر بودی و نه توی آب می رفتی و نه آب می خوردی ماهی کوچولو! تازه خودت از پله ها بالا می رفتی و خودت رو به لبه استخر می رسوندی! خلاصه اینکه دلت نمی خواست که از آب بیرون بیای و با وجود آندیا و فرید  بهتون حسابی خوش گذشته بود.   ---- با هم رفتیم حموم و شما لیز خوردی و من خندم گرفت .رو...
31 فروردين 1392