آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

این رورهای خانم کوچولو

امروز که اومدیم خونه دوتا شعر خیلی قشنگ درمورد مامان و بابا خوندی و وقتی که من ازت خواستم تا دوباره بخونی : آوین : " مامان من مامان من" مامان : دخترم شعر رو قشنگ بخون آوین : "این بد بود" مامان : نه عزیزم آوین :" پس چرا میدی(می گی) یه شعر قشند (قشنگ) بخون" ******************** قضیه از اونجا شروع شد که سعی می کردم وقتی می آم مهد دنبالت یه چیزی برات بیارم مثل گل نرگس، شیر، کیک و یا گاهی هم از درخت چنار تو مسیر مهد یه برگ می کندم و برات هدیه می آوردم .کم کم این شد برات یه عادت یعنی تا من رو می دیدی به جای سلام و خسته نباشی و ارادتمندم که بقیه بچه های مهد به مامان و بابا هاشون می گفتن شما می گفتی "چی برام آوردی!" تا اینکه یه روز بهت...
13 بهمن 1391

آوین کوچولو یا بُزُرخ؟

دختر گل مامان سلام! یه مدت کوتاهی هست که دوست داری نی نی باشی! یعنی اگه به چیزی که می خوای نرسی مدام اوَ اوَ می کنی و با زبون کوچولیی خاص خودت می گی که اون چیز رو می خوای که فکر کنم به خاطر دیدن فیلمهای نوزادیت این حس بهت دست می ده و یا دوست داری اینجوری باشی ، خلاصه اینجوری شد که فعلا تا اطلاع ثانوی دیدن فیلم های نوزادی قدغن شده .البته بهت گفتم که اگه کوچولو باشی نمی تونی بری پارک چونگه برات خطرناکه و ....! که ظاهراً قبول هم کردی!  از طرف دیگه دیروز می گی "من دو تا نی نی دارم " می گم کیه مامان ؟ میگی "آنیسا و آنا (هانا)". آنیسا کوچولو رو خیلی دوست داری .دیروز رفتیم برات لباس بخریم بهم میگی :"مامان برا آنیسا هم پیرهن بخریم؟" ...
11 بهمن 1391

آوین خانم یه دونه باشه!!!

دارم با خاله نسیم صحبت میکنم. خاله یه دخمر ناز (هانا )داره که ٩ ماه از شما کوچیکترِ و تک و توک حرف می زنه و من هم خیلی دوستش دارم! می گم مامان بیا هانا صحبت کن.آوین :"نمی ام " .مامان :"چرا ؟" آوین :"آخه چون دوست ندارم" .مامان :"چرا؟" آوین :"آخه کوچولو ِ". عشق مامان دیسیپلین خودش رو داره!! ------------------------------- مامان : "آوین بیا برا خاله مرضیه شعر بخون" آوین :"نمی تونم ، آخه کوچولوَم ، زبون ندارم" مامان :"حالا بیا + نیم ساعت خواهش مداوم من و بابا و خاله مرضیه و عمو " آوین :"آخه زبونمُ موش خورده" ------------------------------- ...
9 بهمن 1391

آوین و سفرنامه زاهدان

عمه به خاطر کار شوهرش زاهدان زندگی می کنه و ما اومدیم تا بهشون یه سری بزنیم! ‌اومدن رو با قطار اومدیم و شما تو راه سرما خوردی و گلو و سینه ات حسابی درد گرفته و قرار که برگشت رو با هواپیما بر گردیم!!! اینقدر شعر خوندی تو قطار که حوصله امون خیلی سر نرفت!! شعرهایی هم بود که ما برای اولین از دهنت می شنیدم عشقم!! دیگه اینقدر شعر بلدی که مثل مشاعره می خونی ،‌یعنی بهت می گم که مثلا یه شعر بخون که توش اتو باشه ، یا توش کودک باشه و ... می خونی!! یه شعر خوشگل که نو قطار خوندی و خیلی هم قشنگ بود شعر اتو بود و من که خیلی هیجان زده شده بودم بهت گفتم که برات یه اتو کادو می گیرم، البته از چند روز پیش هم برای اینکه به اتوی خونه دست نزنی ...
5 بهمن 1391

آوین شیرین زبون...

شنیدن بعضی از حرفها از زبون شیرین شما یه لذت دیگه داره!!! مثلا وقتی بابا مهد کودک اومد دنبالت  تا بیارتت خونه و کلاه سرش نبود ، شما نگرانش بودی و بهش گفتی که" کلاه بِذار سرت تا سرما نخوری". یا اینکه بابا داشت رانندگی می کرد و شما عقب ماشین نشسته بودی و بهش گفتی که "سَرت رو بیار عقب می خوام بوست کنم" و ... پریروز به من میگی :"در یخچال رو باز کن می خوام یه چیزی پیدا کنم ببرم مهد کودک".الهی مامان قربون شکم کوچولوت بشه که فقط از توی یخچال شیر و دنت می خواد.
20 دی 1391

اینم یه حقه جدید ...

دختر ناز مامان سلام. همیشه فکر می کنم وقتی داری این نوشته ها رو می خونی چه جور دختری هستی؟ همین خصوصیات الانت رو داری ؟ همین قدر شیطون و بلا و مهربون و زبل ؟ همین قدر خودخواه ؟ یا بخشی از این رفتارها اقتضای سنت هست و در بزرگسالی دیگه نیست؟ بگذریم ! بریم سراغ خاطره ای که شنبه اتفاق افتاد. نمی دونم برات نوشتم یا نه که آوردن شما از مهد روزهای زوج  با من هست و یکشنبه و سه شنبه ها با بابا . روزهای زوج که با مَنی باید دو تا کوچه رو پیاده بیایم(از وقتی که مهدت جابجا شد) تا برسیم به جایی که برای خونه تاکسی بگیریم. ما تو این مسیر با هم می دویم ، از پله ها و یا تنه درخت های بریده شده می پریم و گاهی اوقات از فرط خستگی فقط خودمون رو می کشیم به سر ک...
11 دی 1391