آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

شیرین زبونی های دل دل

دختر ناز مامان حسلبی شیرین زبون شدی و با اون زبون شیرینت دل همه رو آب می کنی عشقم. قبل اینکه بدنیا بیای فکر می کنی نی ها از تولد تا 1.5 سالگی شیرین هستند و بعدش دیگه خیلی کمرنگ تر می شن! اما حالا با تمام وجودم احساس می کنم که روز به روز شیرین تر و تو دل برو تر می شی! مخصوصا خانم کوچولوی من که با اون قد و قواره کوچیک و زبون شیرینش حرفای قلمبه و سلمبه ی زیادی می زنه!!! مامان : آوین قربونت برم آوین : "خدا نَتُنه , یه چیز دیگه بدو(بگو), بدو قربونت نرم" ************** راه می ری و ازم می پرسی : "مامان از من راضیی؟" ************** خاله جون فرشته: آوین برام یه شعر بخون آوین:"نمی خونم" خاله: اگه نخونی به مانیا می گم بیاد بخونه ...
18 آذر 1391

آوین و کرسی

  تاسوعای امسال رو شهمیرزاد بودیم .هوا سرد بود و صبحش برف می اومد .برای اینکه عشق مامان سرما نخوره تمام روز رو با بابا خونه عزیز جون موندی و از خونه بیرون نیومدی. البته زیر کرسی حسابی هم کیف کردی.هر چند روی کرسی هم کلی چیز برا کیف دادن بود گلم!!! -توی جمعی بودیم و داشتم سعی می کردم با چشم و ابرو  متوجهت کنم که که فلان کار رو نکن, رو به من "مامان چشم داری؟ ابرو داری؟" -مدام راه می ری و می گی "چی چی ,نخود چی"     ...
6 آذر 1391

...

صبح دارم می برمت مهم بهم میگی : مامان برام موش بخر بذارم تو جوب آشغال بخوره"
1 آذر 1391

همدم مادر

دختر ناز مامان سلام!  می دونم قلب مهربونت خیلی بزرگه ! ولی هیچ جایی برای ناراحتی توش نیست. چند روز پیش دلم گرفته بود و داشتم گریه می کردم اومدی بغلم کردی و گفتی : "عزیزم! اشکات در نیاد! ببین من پیشـتم!" من که حسابی تعجب کردم .تو کی این حرفا رو یاد گرفتی ! کی اینقدر بزرگ شدی! با این که هنوزم خیلی کوچیکی ولی می دونی که بودنت کنارم بهترین حس رو بهم می ده جوری که می تونم همه ی دلتنگی ها رو فراموش کنم ، بابت داشتنت روزی هزار بار هم داد بزنم خدایا متشکرم بازم کمه دختر نازم!  بهت می گم قربونت برم یه دفعه جواب می دی : "خدا نَتُنه" ...
30 آبان 1391

آوین و مامان و اتاق آوین

سلام عزیزم! تا یکی  دو روز پیش مدام بهم میگفتی که بیا تو اتاقم باهات کار دارم  و بهم وعده می دادی که "اگه بیای بهت شکلات می دم " و خیلی جالب اینکه اگه می خواستم از اتاق بیام بیرون همون شکلات انتزاعی را که بهم داده بودی بهت پس می دادم یعنی اینجوری که می گفتی "شکلاتُ پس بده ". تا اینکه چند روزی  من اصلاً حالم خوب نبود و مدام سرم  و کمرم درد می کرد بهم می گفتی بیا تو اتاقم,می گفتم حال ندارم یا بیمارم و شما هم بی خیال می شدی و می گفتی "بیا بوست کنم خوب شی" . دیروز بی هوا ازم پرسیدی "مامان حالت خوبه؟" من هم ساده برای اینکه ناراحت نشی گفتم آره و شما هم بلافاصله کفتی "پس بیا اتاقم"&...
21 آبان 1391

...

عاشق خرمالو هستی و این عکس را تو حیاط خونه خاله نگار ازت گرفتیم. هنوز بعضی از کلمات را ناقص می گی : مثلا میخوای بگی رختخواب می گی "اَخِباخ". دیروز رفتی توی رختخوابت دراز کشیدی و  با یه دستت یک سمت تشکت رو بالا اوردی و از من خواستی که سمت دیگه تشکت رو برات بال  بیارم بعد به من گفتی که "روم سس بریز من ساندویچم"!!!!  امروز دوتا چنگال رو برداشتی و از سمت دندونه هاش با هم متصلش کردی و در حالی که دسته یه چنگال تو دستت هست و دیگری در هوا معلق, تو هوا می چرخونیش و می گی که هواپیما ست.     ...
19 آبان 1391