آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

آوین و کنسرت

سلام دخترم! دیشب یکی از بهترین شب ها بود که با هم بیرون رفتیم ، با هم رفتیم کنسرت مازیار فلاحی و شما بسیار بسیار دختر خوبی بودی و تا ٢٠ دقیقه آخر که خواب بودی و مابعدش که بیدار شدی مدام می خندیدی و یکجا نشسته بودی و یکبار هم که جیش داشتی بابا بردت بیرون که کنسرت تمام شد و دیگه نیومدین تو سالن! خوشحالم که اون روزهای سخت گذشته که وقتی می رفتیم بیرون پدر ما رو در می اوردی داره تمام می شه و خیلی خیلی عاقل تر شدی و صد البته که اینطوری به هر ٣ تامون بیرون بیشتر خوش می گذره!
12 مهر 1391

یه آوینه و یه زبون و یه عالمه شیرین کاری

آوین رو به عروسک الاغ : "چرا حرف نمی زنی؟ حرف بزن من اِیف (کیف) کنم" خودتم فهمیدی که من عاشق این حرفت شدم مدام راه می رفتی و تکرار می کردیش! ---- تل مادرجون رو به حالت گوشی پزشکی تو گوشات می گذاری و از تو کابینت یه خلال دندون در می آری و به پاهام میزنی و می گی :"دارم تو رو آمپول می زنم" ---- داری می ری دستشویی : "من دارم می رم تو تنها باشی،اِریه (گریه) کنی" ----    
10 مهر 1391

وقتی تولدت نزدیکه ....

وقتی تولدت نزدیکه بیشتر به این ٢ سال گذشته فکر می کنم. به تمام روزهای سخت و شیرینش و تلخش! عزیزم ! هیچ روزی برام آسون نبود. توی این ٢ سال عملا خودم خودم را فراموش کردم و خیلی از این موضوع ناراحت نیستم! چون اگه خودم رو کنار نمی گذاشتم از مهد که می اومدی سوپ گرم و تازه نداشتی که بخوری و یا وقتی مریض می شدی و تب می کردی حوله نمناکت نصفه شبا خشک می شد و یا وقتی می خواستی دندون در بیاری هویجی رو دندونات مالیده نمی شد!! و یا ....  با به دنیا اومدنت فصل تازه ای تو زندگی من و بابا ایجاد شد و احساس می کنم هر چی بزرگتر می شی ما هم کامل تر می شیم!‌ گاهی اوقات تلنگر هایی بهمون میزنی که ساعت ها و شاید روزها فکرم رو مشغول می کنه و باعث می شه ب...
8 مهر 1391

روزِ دختر

دخترم تاج سرم من و تو هر دو ز یک آغازیم تو همان مادر فردایی من همان دختر دیروزینم نقشه  کهنه دیروزی من نقش فرداهای تو نیست خوب میدانم من با همین چشم نباید به جهانت نگریست کاش میدانستی مادرت با همه هم نسلانش بذرهای بدودی مبپاشید تا تو با آن پسر همسایه هر دو یکسان و برابر باشید تا اگر ساده سلامش کردی کس نگوید که عجب عاشق بود! برسی تا به بی نهایت تا بدان قله اوج که تو را لایق بود منع تصویر نگردی هرگز نه به سبک و مدل ترسیمت نه خدا کرده سر اعلامیه ترمیمت! ...
29 شهريور 1391

نُقُلو

آوین صندلی جلوی ماشین پیش من نشسته و داره آتیش می سوزونه مامان:آوین برو عقب بشین آوین "تو برو عقب بشین" مامان:شما باید بری عقب بشینی آوین: "من عقب بشینم دُخَر بد می­شم" ------ به بابا میگی "فَدَد برام بستنی نُقُلو بخر" (فقط برام بستنی دو قلو بخر) ------   آوین ::مامان اجازه داری نَداشی(نقاشی) بکشم (منظورش نقاشی روی دیوار است) مامان: نه آوین: "چی؟ تو دَفَر(دفتر)نداشی بکشم؟" ------   ...
27 شهريور 1391