این روزها ....
خیلی چیزا رو به ذهنم می سپرم تا بیام و اینجا بنویسم اما اینقدر گاهی دیر به دیر می آم که دیگه همه چی یادم می ره!!! دیروز یه سوسک کوچولوی عجیب تو خونه دیدیم و با هزار مکافات کشتیمش و از ترس جنازه رو زیر دمپایی رها کردیم تا بابا بیاد و ببره بیرون : آوین: "مامان سوسکُ ببریم" مامان : نه ! سوسک کثیف! باید بابا بیاد ببره آوین:"مامان از سوسک می ترسی!!" من: ------ از اونجایی که خیلی بازیگوشی و نمی تونی با خودت کنار بیای که بخوابی یه هاپو و پیشی مسئول خواب داری که الان یه هفته هست به همه بچه ها سر می زنه ، (به آندیا،هانا) و هر بچه ای که نخوابیده باشه هاپو عصبانی می شه! با یه "هاپ هاپ" و "میو میو" کردن بابا چنان صدای خروپ...
نویسنده :
مامان
7:19





