آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 26 روز سن داره

برای آوین عزیز

آوین شیرین زبون...

شنیدن بعضی از حرفها از زبون شیرین شما یه لذت دیگه داره!!! مثلا وقتی بابا مهد کودک اومد دنبالت  تا بیارتت خونه و کلاه سرش نبود ، شما نگرانش بودی و بهش گفتی که" کلاه بِذار سرت تا سرما نخوری". یا اینکه بابا داشت رانندگی می کرد و شما عقب ماشین نشسته بودی و بهش گفتی که "سَرت رو بیار عقب می خوام بوست کنم" و ... پریروز به من میگی :"در یخچال رو باز کن می خوام یه چیزی پیدا کنم ببرم مهد کودک".الهی مامان قربون شکم کوچولوت بشه که فقط از توی یخچال شیر و دنت می خواد.
20 دی 1391

اینم یه حقه جدید ...

دختر ناز مامان سلام. همیشه فکر می کنم وقتی داری این نوشته ها رو می خونی چه جور دختری هستی؟ همین خصوصیات الانت رو داری ؟ همین قدر شیطون و بلا و مهربون و زبل ؟ همین قدر خودخواه ؟ یا بخشی از این رفتارها اقتضای سنت هست و در بزرگسالی دیگه نیست؟ بگذریم ! بریم سراغ خاطره ای که شنبه اتفاق افتاد. نمی دونم برات نوشتم یا نه که آوردن شما از مهد روزهای زوج  با من هست و یکشنبه و سه شنبه ها با بابا . روزهای زوج که با مَنی باید دو تا کوچه رو پیاده بیایم(از وقتی که مهدت جابجا شد) تا برسیم به جایی که برای خونه تاکسی بگیریم. ما تو این مسیر با هم می دویم ، از پله ها و یا تنه درخت های بریده شده می پریم و گاهی اوقات از فرط خستگی فقط خودمون رو می کشیم به سر ک...
11 دی 1391

مامان و دل دل بی حوصله

خیلی خسته ام.دلم می خواد دستت رو بگیرم و چند روز مرخصی بگیرم و برم شمال پیش عزیز جون! یه هفته است که اصلا دستم به کار نمی ره ! نمی دونم چرا؟ این روزا شما هم خیلی عصبی هستی! مدام با یه هاپو در جنگی! یعنی می گی: "اینو می خورم به هاپو نمی دم" ,"اینو بپوش به هاپو نده" ,"این مال خودم هست مال هاپو نیست","من سلام می کنم هاپو سلام نمی کنه","هاپو چار زانو نمی شینه", ....  
6 دی 1391

یلدا

با اینکه از یه ماه قبل برا این شب برنامه ریزی کرده بودیم اما امسال شب یلدا ما تنها بودبم. اولش که می خواستیم بریم شمال خونه عزیز جون اینا که امسال همه اون جا سرشون جمع می شد که بخاطر مریضی شما و اینکه مادرجون از شمال اومده بود پیشت بمونه مردد شدیم(بابا خیلی اصرار کرد که با مادرجون بریم شمال ، اما من گفتم زشتِ ) . بعدش هم که گفتیم بیخیال با مادر جون هستیم و تنها نیستیم که ساعت ٦ غروب مادرجون تصمیم گرفت بره شمال تا بابابزرگ تنها نمونه و ما تنها شدیم و اون موقع شب هم که نمی شد با کسی هماهنگ کرد برا مهمونی .  خلاصه اینکه خیلی دلگیر بود. حالا یه سفره ای چیدیم و عکس هم انداختیم.الان اداره ام رفتم خونه می ذارم! 
2 دی 1391

آوین و بیانات جدید

٥ شنبه شب شام خونه آنی کوچولو بودی و فرداشبش که می شد دیشب داشتیم می رفتیم خونه دختر خاله ام عیادت شوهر خاله ام. آوین تو ماشین :"مامان من گوشبَند ندارم؟" مامان :"نه عزیزم من هم ندارم". آوین :"بابا هم نداره؟" مامان:"نه نداره" آوین : "فقط آنیسا داره؟, علیرضا و سارا هم ندارن؟" -------- مامان :آوین دخترم وقتی میری مهمونی بهت هر چی تعارف کردن نباید چیزی برداری! همه چی تو کبف خودت داری! بابا: می تونی یه دونه با اجازه مامان برداری آوین:"یکی بردارم, یکی بذارم تو کیفم؟" مامان: نه عزیزم ! نباید یکی بگذاری تو کیفت. آوین :"١٠ تا بذارم تو کیفم؟"
25 آذر 1391

زبون نگو !!

رو به من :"می دونی ملوسی؟" ****** من: آوین بیا لیمو بخور آوین : "نَدو(نگو) بیا بِدو (بگو)بفرما" ******  
20 آذر 1391

آوین و آقا پلیسِ

توی ماشین که هستی اصلا دوست نداری که بشینی . من هم دست به دامن آقای پلیس شدم و بهت گفتم که اگه نشینی آقا پلیسِ بابا رو جریمه می کنه ! یعنی پولاشو می گیره و دیگه پولی نداره که برات موز و خرمالو و پرتقال بخره .چون هر کی که به قانون احترام نگذاره و خلاف کنه آقا پلیس جریمه اش می کنه!!! چند روزیه که جواب داده و می گی "اَدِ نشینم آقا پلیس چیتار میتُنِه؟ جریمه میتُنه؟ پولامون رو میدیره(می گیره) دیده(دیگه) بنانا و موز نمیتونیم بخریم.آقا پلیس هر تی رانندِدی(رانندگی) تُنِه جریمه میتُنِه"
20 آذر 1391

آوین و کمردرد مصلحتی

قضیه از اونجایی شروع شد که  چند روزی که من کمر درد داشتم هر وقت که می گفتی بغلم کن من می گفتم نه کمرم درد می گیره ! و شما هم همون موقع نا خودآگاه دردی رو تو ناحیه کمرت احساس میکردی ! کم کم از این مساله جور دیگه ای استفاده کردی مثلا اسباب بازی هات رو می اوردی توی هال و وقتی بهت می گفتم که جمعش کن می گفتی که "من تَمَرم درد می تُنه نمی تونم " . دیروز داشتم توی حمام لباس ها رو آب می کشیدم  و می گذاشتم توی لگن که ببرم روی شوفاژ پهن کنم که  به من می گی "بده من ببرم پهن تُنَم ، تَمَرَم که درد نمی تُنه"
19 آذر 1391