آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 26 روز سن داره

برای آوین عزیز

آوین در کاخ موزه سعد آباد 92.01.23

گردش در سعد اباد جمعه با مادرجون و بابا بزرگ رفتیم کاخ سعد آباد و کلی گشتیم و عکس گرفتیم ! آخرین باری که رفته بودیم اونجا شما 7 -8 ماه بیشتر نداشتی اما با این حال کلی با آبهای تو حوض کاخ سبز بازی می کردی ، اینبار هم که 2 سال و 6 ماهت بود رفتیم اونجا باز کلی آب بازی کردی و لباس های خودت  و بقیه رو هم خیس می کردی ! کلی دوست پیدا کردی و به همه آب می پاشیدی . چند نفر هم به تقلید از شما روی همراهاشون آب می پاشیدن و چند نفر هم ازت می خواستن که به دوستاشون آب بپاشی! خلاصه خیلی بهت خوش گذشت و همینطور به من مامانی!                 -- این دوتا عکس آوین هر دو ...
26 فروردين 1392

در آینده می خوااهید چه کاره شوید؟

دیروز مهد توی کیفت دفترچه کارات رو گذاشته بودند و توش از ما خواسته بودن که پایتخت کشور ها رو ازت بپرسیم و همه ١٠-١٢ تا (آمریکا، انگلیس،ایران،آلمان،‌چین،‌ترکیه،‌عراق،فرانسه و ... )را درست گفتی مامانی! الهی مامان قربون دل دل بره.تازه دوست داری به عروسکات هم یاد بدی و میگی "عروسکا بیاین بهتون درس یاد بدم من خانم مربی ام" .عصر ها هم که من میام خونه خانم کوچولو دوست داره دکتر باشه بهم می گی "به من  بگو خانم دکتر پام درد می کنه! خانم دکتر دستم درد می کنه،‌خانم دکتر کمرم درد می کنه" و وقتی که من میگم میگی "حالا میام معاینه ات می زنم البته یکی دوبار بیشتر اینجوری نگفتی بیشتر می گی میام معاینت کنم، آمپول بزنم؟&nbs...
20 فروردين 1392

آوین و مهد کودک بعد چند روز تعطیلی

آوین در روز 6 فروردین : با گریه دم مهد نمی رفت بغل خانم مربی آوین در روز 14 فروردین : از تو خونه شروع کرد که من نمی رم مهد کودک، اونجا من رو اذیت می کنن و اونجا غصه دارم و خاله فاطمه (مربی) من رو می زنه!!!! که با وعده بستنی هویجی کوتاه اومدی و رفتی آوین در روز17  فروردین: من نمی رم و بستنی هم نمی خوام(ما هنوز پیشنهاد بستنی رو مطرح نکرده بودبم) آوین در روز  18 فروردین: توی خواب-> من مدرسه نمی رم ------- عاشق قصه تعریف کردنتم مامانی توی هر قصه ای که بگی مانیا (از بچه های مهد ) آدم بدِ است و خودت آدم خوبه! مثلا می گی :"یه دختری بود حرف مامانش رو گوش نمی کرد و با مامانش عصبانی صحبت می کرد اسمش مانیا بود" و از اون طرف "یه د...
18 فروردين 1392

عیدانه

دیروز با خاله لاله اینا برا ناهار رفته بودیم رستوران و توی یه پارک کوچیکی که داشت با آندیا بازی کردی و از اونجایی که یه دفعه بارون شروع به باریدن کرد ترجیح دادیم بریم خونه و خاله اینا اصرار کردن بریم خونه اشون و ما هم که با کمال میل پذیرفتیم و این شد که رفتیم خونه خاله لاله اینا! روند بهبود رابطه شما و آندیا رو به پیشرفته (چه جمله ای نوشتم شد خبر ساعت 21)  و کلا برای مدت زمان بیشتری اعصاب هم رو دارین و من و خاله لاله هم خیلی امیدواریم که واقعا بتونین رابطه خواهرانه ای با هم برقرار کنین نه اینکه سر این موضوع که کی مامان اونیکی باشه یا خواهر و برادرش دعوا کنین در حد تیم ملی! خونه خاله لاله اینا همیشه پر از خوراکی های خوشمزه هست که البته ب...
17 فروردين 1392

آوین و نیمه عید

دختر گل مامان سلام! عید ٩٢ سومین عیدی هست که شما پیش مایی عشقم! پارسال هیچ چیز از مفهوم عید درک نمی کردی  و چند باری سبزه و گلدون را از جا در اوردی اما امسال اینقدری بزرگ شدی که با کمک هم سفره هفت سین رو چیدیم شما سکه توی ظرف آب ریختی و وسیله رو سر سفره گذاشتی و ...  اما اندر احوالات حال و احوال اینکه دوباره بد جوری سرما خوردی و روز ٣٠ ام در به در دکتر بودیم تا ویزیت شی که بالاخره با بابا و مادر جون رفتی دکتر! و تمام  مدت عید تا به حال رو داشتی آنتی بیوتیک و ...می خوردی! اینم از این تا آخر سال رو خدا به خیر بگذرونه آخه می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست١ از مهمونی رفتنا هم تا در خونه فامیلا به قدری دختر خوبی بودی که ...
6 فروردين 1392

آوین حاضر جواب

 دیشب به شوخی بهت گفتم مامانی می دونی من ازت خیلی خیلی خیلی خوشگلترم و شما هم بدون اندکی تامل و درنگ روت رو کردی به من و گفتی "می دونی من از شما خیلی با اوش ترم (باهوش ترم) "."می دونی من از شما خیلی زرنگ ترم "    واقعا موندم تو این همه حاضر جوابی گلدونه.من که دستام بالا ست و همینجا اعتراف می کنم که کم اوردم!
22 اسفند 1391

یک روز کاری تو اداره با کوچولو

دیروز اورده بودمت اداره تا کل روز رو با هم باشیم ، در ضمن به همکار ها هم قول داده بودم تا بیارمت اداره و از طرف دیگه می خواستم ببرمت سنایی تا برات کفش عید بخرم! این شد که با هم اومدیم اداره برخلاف خیلی از بچه ها که ممکن است در این موقعیت اندکی خجالتی باشن یا پشت ماماناشون قایم شن شما تا اومدیم تو سالن بدو بدو تقویم روی میزم که همش عکسای خودت هست رو گرفتی و به حاضرین تو اتاق نشون دادی و میگفتی "عکسای من رو ببینین!" تازه یه عکس رو شاسی هم داری که جلوی کیبورد من هست که اون رو هم بعد تقویم به همه نشون می دادی و با افتخار می گفتی که "این عکس منه " بعد رفتی سر میز همکارایی که یکمی باهاشون رودربایستی دارم و شروع کردی به لقمه نون و پنیر و در واقع ...
17 اسفند 1391