آوینآوین، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

برای آوین عزیز

آوىن و مهارت های زندگی

دختر گلم سلام! خوشحالم و مطمئنم وقتی این نوشته ها رو می خونی مهارت زیادی تو زندگیت آموختی و امیدوارم از مهارت هات نهایت استفاده را ببری! چهارشنبه تو مهدت جلسه اولیا و مربیان بود و در مورد روش آموزش شما صحبت می کرد. مدیر مهدتون سابقه مربی گری توی مهد های اسکاندیناوی رو داره و همیشه  سعی می کنه که ما رو با روشهای آموزشی جدبد آشنا کنه! در این جلسات در واقع با روشی که شما طبق اون آموزش می بینین آشنا می شیم!همین علم جدید و اطمینانی که ما به این مهد داریم باعث شده که با شهریه نسبتا بالاش کنار بیایم! خلاصه اینکه تو این جلسات چیز های زیادی یاد می گیریم از نحوه ریختن آب از تو پارچ تو لیوان گرفته تا باز کردن پارچه ...
18 مهر 1391

این روز های آوین

مامان رو به آوین : what's your name آوین:"آوین آظیمی" مامان : How Are you آوین: آ (I)فان(Fine) تنتی (thank)یو (you)  ------- توی ذهن کوچولوت خیلی خلا قیت داری مامانم . مثل اینکه دارم کلم بروکلی رو ریز می کنم یه تیکه اش را بر می داری و با دست به طور عمودی روی پارچه نیگه می داری و می گی : "درخت شد" . یا لوبیا سبز را وسطش یه کم انحنا داره می گی :"اُرطوم(خرطوم) فیله". یا می ری دستشویی (البته جدیدا بهش می گی "سرویس بهداشتی") و پی پی می کنی و خیلی عذر می خوام بنا به شکلش می گی "دایره، شاخ اَوزن (گوزن)، ....".  امروز صبح هم به چوب شور می گی "تُفَنت (تفنگ)" ------- برات یه دونه استیک لب و لپ خریدم که اینقدر لبات خشک نشه مخصوص...
18 مهر 1391

بازم شیرین زبونی

دختر مامان سلام ! دیروز با بابا و عمو اُحَمَد(محمد) رفتیم خونه عمو مهدی و خاله اُدا .چی ؟ خونه عمو مهدی و خاله اُدا . چی ؟خونه عمو مهدی و خاله اُدا  . خیلی بهمون خوش گذشت و شما هم خیلی شیرین زبونی کردی! یه عروسک پشه خاله فاطمه برات خریده با خودت آورده بودی و با هاش به همه نیش می زدی  و البته از وسط مهمونی بهش می گفتی مامانِ!‌می گفتم پس من کیَم؟ می گفتی :"مامان جیدَر(جیگر)" --- نزدیک ١٧ بار من رو تا دستشویی بردی در حالی که ٣ بار واقعاَ کار داشتی! هر بار که یه دستشویی غیر خونه می ریم شما می پرسی:"تمیزَ؟ اَثیفِ؟ اَثیف نیست؟ می اُب (میکروب) نداره؟ داره؟ چی؟" به قول خاله مرضیه از اینکه با اینکارت ما رو کنترل ...
16 مهر 1391

آوین و کنسرت

سلام دخترم! دیشب یکی از بهترین شب ها بود که با هم بیرون رفتیم ، با هم رفتیم کنسرت مازیار فلاحی و شما بسیار بسیار دختر خوبی بودی و تا ٢٠ دقیقه آخر که خواب بودی و مابعدش که بیدار شدی مدام می خندیدی و یکجا نشسته بودی و یکبار هم که جیش داشتی بابا بردت بیرون که کنسرت تمام شد و دیگه نیومدین تو سالن! خوشحالم که اون روزهای سخت گذشته که وقتی می رفتیم بیرون پدر ما رو در می اوردی داره تمام می شه و خیلی خیلی عاقل تر شدی و صد البته که اینطوری به هر ٣ تامون بیرون بیشتر خوش می گذره!
12 مهر 1391

یه آوینه و یه زبون و یه عالمه شیرین کاری

آوین رو به عروسک الاغ : "چرا حرف نمی زنی؟ حرف بزن من اِیف (کیف) کنم" خودتم فهمیدی که من عاشق این حرفت شدم مدام راه می رفتی و تکرار می کردیش! ---- تل مادرجون رو به حالت گوشی پزشکی تو گوشات می گذاری و از تو کابینت یه خلال دندون در می آری و به پاهام میزنی و می گی :"دارم تو رو آمپول می زنم" ---- داری می ری دستشویی : "من دارم می رم تو تنها باشی،اِریه (گریه) کنی" ----    
10 مهر 1391

وقتی تولدت نزدیکه ....

وقتی تولدت نزدیکه بیشتر به این ٢ سال گذشته فکر می کنم. به تمام روزهای سخت و شیرینش و تلخش! عزیزم ! هیچ روزی برام آسون نبود. توی این ٢ سال عملا خودم خودم را فراموش کردم و خیلی از این موضوع ناراحت نیستم! چون اگه خودم رو کنار نمی گذاشتم از مهد که می اومدی سوپ گرم و تازه نداشتی که بخوری و یا وقتی مریض می شدی و تب می کردی حوله نمناکت نصفه شبا خشک می شد و یا وقتی می خواستی دندون در بیاری هویجی رو دندونات مالیده نمی شد!! و یا ....  با به دنیا اومدنت فصل تازه ای تو زندگی من و بابا ایجاد شد و احساس می کنم هر چی بزرگتر می شی ما هم کامل تر می شیم!‌ گاهی اوقات تلنگر هایی بهمون میزنی که ساعت ها و شاید روزها فکرم رو مشغول می کنه و باعث می شه ب...
8 مهر 1391

روزِ دختر

دخترم تاج سرم من و تو هر دو ز یک آغازیم تو همان مادر فردایی من همان دختر دیروزینم نقشه  کهنه دیروزی من نقش فرداهای تو نیست خوب میدانم من با همین چشم نباید به جهانت نگریست کاش میدانستی مادرت با همه هم نسلانش بذرهای بدودی مبپاشید تا تو با آن پسر همسایه هر دو یکسان و برابر باشید تا اگر ساده سلامش کردی کس نگوید که عجب عاشق بود! برسی تا به بی نهایت تا بدان قله اوج که تو را لایق بود منع تصویر نگردی هرگز نه به سبک و مدل ترسیمت نه خدا کرده سر اعلامیه ترمیمت! ...
29 شهريور 1391

نُقُلو

آوین صندلی جلوی ماشین پیش من نشسته و داره آتیش می سوزونه مامان:آوین برو عقب بشین آوین "تو برو عقب بشین" مامان:شما باید بری عقب بشینی آوین: "من عقب بشینم دُخَر بد می­شم" ------ به بابا میگی "فَدَد برام بستنی نُقُلو بخر" (فقط برام بستنی دو قلو بخر) ------   آوین ::مامان اجازه داری نَداشی(نقاشی) بکشم (منظورش نقاشی روی دیوار است) مامان: نه آوین: "چی؟ تو دَفَر(دفتر)نداشی بکشم؟" ------   ...
27 شهريور 1391