آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

بوی عید و....

 می گم راسته که میگن عید مال بچه هاست .یادمه وقتی بچه بودیم چقدر منتظر عید و بوی عید و اون همه خاطره قشنگش بودیم. وقتی که به اصطلاح بزرگ شدیم عید هم انگار که کم رنک و بو تر شد تا این دو سه سال اخیر . هر عید که قد می کشی و بزرگ تر می شی و معنی عید رو بیشتر می فهمی انگار حال و هوای عید کودکانه خودم رو برام به ارمغان می اری. هیجان شما برای عید من رو یاد خاطرات قدیمی خودم از عید می اندازه. یاد اون که یکی دم در اتاق پذیرایی خونه مادرجون اینا یواشکی کشیک می داد تا اون یکی دیگه که قدش بلند تر بره از ته طبقه بالایی کمد و از زیر پارچه ها (برای cover کردن شیرینی )  شیرینی و شکلات ها رو کش بره و بیاره تا دوتایی بخوریم. راستش ما خیلی نوه بودیم...
29 اسفند 1392

این روزهای آوین

عشق مامان این روزا شدی ضبط ماشین و از مبدا تا مقصد برامون شعر می خونی : عاشق شعر گل گلدون منی و اینقدر با احساس می خونی که اگه روح سیمین قانع بدونه تقاضای یه کنسرت مشترک می ده عروسی پسر عموی بابا بود و رفته بودیم شمال اینقدر بهت خوش گذشت که نگو نپرس. جالبی اش به این بود که اینقدر با تعجب به عروس و لباسش نگاه می کردی که اینگار  واقعی نبودند... توی یه صحنه که دستت رو گذاشته بودی زیر چونه ات و مات عروس شده بودی عشقم... ایشالا خودت یه روز با دل خوش عروس شی و همه اینجوری مات و مبهوت خودت شن!!!  به من می گی "مامان شما خیلی قشنگی اما من احساس می کنم که خیلی قشنگ نیستم"  مامان قربون احساست بره و اون زبون شیرینت که برای استفاده از...
10 اسفند 1392

عزیز دل مامان

عاشقتم مامانی وقتی می پری و می گی " مامانی تو بهترینی" و یا اینکه بهم می گی " مامان یعنی عشق " واقعا با این حرفات اینقدر به وجد می آم که بوسه بارونت می کنم اینقدر که لبام خسته می شه از بوسیدنت اما دلم اصلا راضی نمی شه  دختر مهربونم
5 اسفند 1392
1