الهی که مامان دورت بگرده , نمی دونی که چه حسی دارم از اینکه داری می ری مدرسه مامان خوشگل من. دلم می خواد برات بهترین ها رو فراهم کنم عشقم.. مدرسه گفته لباس فرم , لباس باله و لوازم التحریر رو خودش تهیه می کنه.. به نظرم فقط می مونه کیف و کفش... جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانی های سالهای قبل مدرسه ات رو دیدم تا ببینم فرمتون چجوری و چه رنگیه !!! اینقدر هیحان دارم که نمی تونم صبر کنم تا مدرسه جلسه توجیهی بگذاره برامون و بگه باید چیکار کنیم...راستی به گمونم  فرمتون زرشکیه با یقه های ملوانی ....

فدای اون پاهای کوچیکت شه !  من و بابا جون و خودت دیروز که رفته بودیم برات کفش تابستانه بخریم یه کفش هم برای مدرسه ات خریدیم ...شماره پاهات الان 27 -28 هست . یه کفش ایتالیایی زرشکی خوشگل برات خریدیم دل دلی جونم...اینقدر مشتاق بودم به خریدن که نگو. فکر کنم از هول حلیم افتادیم توی دیگ یا بالاخره می افتیم. خلاصه اینکه آخرش به آقای فروشنده گفتم که من حدس می زنم که فرم دخترم زرشکی باشه و برای اطمینان فردا زنگ می زنم مدزسه و مطمئن می شم و اگه فرمشون این رنگی نبود میام عوض می کنمش...

پی نوشت: زنگ زدم مدزسه ... گفتن 28 شهریور تا 30 شهریور جلسه می گذارن و توضیح می دن اما بهم گفتن که به کیف نیازی ندارین مگر در روزهای استخر و برای کفش هم توضیح می دن چه کفشی مناسب است و فرمتون هم زرشکی هست...  فکر کنم از هول حلیم افتادیم توی دیگ




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 مرداد 1395 | 12:53 | نویسنده : مامان |

مسابقه = مساقبه

شام و ناهار

زنگ آیفون و زنگ در

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 مرداد 1395 | 12:48 | نویسنده : مامان |

تصمیم داشتم پنجشنبه خونه رو گردگیری کنم،اما بعد از اینکه یه صبحونه سه نفره خوردیم و بابا رفت اداره،من هم یه سری به گوشی ام زدم و توی کانال مهد کودک فعلی ات یه آگهی و تبلیغات از شهر بازی بچه ها دیدم که من رو خیلی قلقلک داد....شهر بازی لی لی پوت...پیش خودم گفتم آخر هفته آوین در لی لی پوت،چه شود.این شد که تماس گرفتیم و برای سانس 9تا 11/5رزرو کردیم...از اونجایی که تازه روز قبل این مجموعه افتتاح شده بود و ما به قوانین اش آشنا نبودیم کلی اصرار کردیم تد ما دو توی لیست بگذارن.ظاهرا باید از دو روز قبل رزرو می کردیم...و به این ترتیب گردگیری خونه کنسل شد و ما رفتیم به لی  لی پوت.

آوین و پزشکی

 

 

 

 

 

 

 

 

آوین و آشپزی

 

 

 

 

آوین و نجاری

 

 

آوین و خلاقیت

 

 

 

آوین و ملوانی

 

 

 

 

آوین و خانه داری و خاله بازی

 

 

 

 

آوین در حیاط مجموعه

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 1 مرداد 1395 | 10:14 | نویسنده : مامان |

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 27 تير 1395 | 12:11 | نویسنده : مامان |

گذروندن یک شب در مهد کودک تجربه جدیدی هست که هر ساله توی مهد کودک شما انجام می شه و ما تا بحال با شرکت شما در این برنامه مهد موافق نبودیم. در واقع این تجربه همون قدر که می تونه برای بچه ها مفرح و هیجان انگیز باشه برای مادرها و پدر هایی مثل ما  کلی استرس داره. امسال وقتی توی کانال مهد کودک در جریان  این برنامه قرار گرفتیم با خودت مشورت کردیم  و قرار شد که اگه خودت هم تمایل داری توی این برنامه شرکت کنی .از آنجایی که شما هم کاملا موافق برنامه بودی ما هم موافقت کردیم . یکی دو روز مونده بود به روز موعود (1395/04/23 یک شب که با هم روی تخت دراز کشیدی یک دفعه زدی زیر گریه و حالا گریه نکن و کی گریه بکن که من اصلا دوست ندارم که برم شب مهد کودک بخوابم (پیش من نشستی و می گی بگو زار می زدم زبان) من طاقت دوری شما رو ندارم و زبونم لال اگه ازت دور باشم می میرم و چنان گریه می کردی و اشک می ریختی که من هم بغلت کرده بودم و با هات گریه می کردم و ... وسط این گریه ها من برای تلطبف شدن فضا بهت گفتم مامان تا حالا کسی از ناراحتی نمرده اما شما یکدفعه و با همون گریه گفتی چرا مرده! بابای شهرزاد مرده (اشاره به سریال پرطرفدار شهرزاد که من و خودت طرفدار پر و پا قرصش بودیم) و من زدم زیر خنده و... از خنده من شما هم خندیدی و خنده و گریه امون با هم قاطی شد و .... خلاصه وقتی آروم شدی بهم گفتی مامان می خوای دوباره گریه رو شروع کنم ...تعجب (خلاصه اینکه من متوجه نشدم از اول فیلم بود یا نه!!!)

 با تمام توصيفات قرار بر اين شد كه شما فكرات را كني و تا روز چهارشنبه كه در واقع روز موعود بود بهمون خبر بدي و بگذريم از اينكه توي دو روز باقيمانده هر روز بهم مي گفتي كه مامان من هنوز نطرم عوض نشده و نمي خوام برم شبي در مهد ....

اما عصر روز چهارشنبه نظرت عوض شد و خواستي كه بري ... توجيه ات هم اين بود كه تا اون موقع نمي دونستي كه خاله ها و مربياي مهد هم كنارتون هستن و .... اين شد كه ساعت 5 كه از مهد گرفتمت سريع اومديم خونه و شما دوش گرفتي و من هم تندي وسيلهات رو جمع كردم و تا ساعت 7 ببرمت مهد . البته خورديم به ترافيك و تا رسيديم مهد ساعت 7 و بيست دقيقه بود. بابا هم از سركار بر مي گشت مستقيم اومد مهد  تا ببينت ... كلي از نگراني هاي من و بابا همه توي مهد مي خنديدت  و مي گفتن شما پس چجوري مي خواين شوهرش بدين و ....

 

این اولین خاطره ای که می نویسم و آوین خودش می گه چی بنویس : در واقع اولین انشا آوین با موضوع شبی در مهد چگونه بود.

اول بستنی خوردیم , دوم پفیلا خوردیم, بعدش که پفیلا خوردیم رقصیدیم ,بعدش دوباره رقصیدیم . یک گروه بود گروه شیر , یک گروه بود گروه گل رز.( گروه شیر برد.گروه شیر پسرها بودند). بعد از اینکه اینکار تمام شد عمو زنجیر باف بازی کردیم , عمو امیر گفت که دنبه های ملوستون رو تکون بدین. بعد من تکون می دادم قلبم درد می گرفت. فکر کنم ناراحتی قلبی گرفتم. بعدش هم کارتون دیدیم . بعدش مسواک زدیم. اخ اخ  شام یادم رفت . بعدش جوجه کباب و پلو و سالاد خوردیم . بعدش هم مسواک خواهیم زد. بعدشم شیرینی درست کردم. اً اٌ یادم رفت بعد شیرینی مسواک بود . بعدش خوابیدیم . صبح هم بیدار شدیم , مسواک زدیم . خوشحال و شاد و خندان با هم بازی کردیم . بعدش دونه دونه مامان ها اومدن دنبالمون . مامان فروغ من هم آخرین نفر اومد. (البته بابا رفته بود دنبالش خجالت).ا ا قصه هم گفتیم. قصه پور پیلا بود.

جالب اينجا بود كه بعد از برگشتن به خونه اولين سوالت اين بود كه من كه ديشب خونه نبودم چقدر دلتون برام تنگ شده و بهتون خوش گذشته يا نه!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 تير 1395 | 13:01 | نویسنده : مامان |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 16:56 | نویسنده : مامان |

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 16:47 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 7 خرداد 1395 | 13:23 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد