عزیز دل مامان دیروز به طور رسمی روز آغاز مدرسه ها بود.دختر گل مامان بخاطر ذوق ورود به مدرسه که داشتی  از شب ساعت 8 شب خوابیده بودی تا نکنه فردا سرحال از خواب بلند نشی. من هم از شدت هیجان و شاید کمی هم استرس (که با توجه به بعد مسافت خونه تا مدرسه دیر نرسیم )اصلا خوب نخوابیدم. صبح  با بابا جون رفتیم رسوندیمت مدرسه و با توجه به اینکه کمی زود  دم در مدرسه رسیدیم و تعداد بچه ها توی مدرسه کم بود اما مایل بودی که زودتر بری داخل . وقتی هم که از مدرسه گرفتیمت کلی بهت خوش گذشته بود

خاطرات روز اول :

 ناهار خورشت قیمه بود و حتی از خورشت قیمه خونه و مهد قبلی هم خیلی خوشمزه تر بود .

هر روز توی کلاس یکی مبصر می شه و نوبت شما دو هفته دیگه هست .( هر روز یکی از بچه برای کل کلاس عصرانه میاره و اون روز می شه مبصر کلاس. تمیز کردن میز و تعارف کردن غذا و .... با اون هست در واقع میزبان کلاس هست. )

معلم زبان انگلیسی بهت گفته که شما که زبان انگلیسی ات خیلی خوبه توی یاد دادن زبان به بچه ها به من کمک کن.

 

    




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 مهر 1395 | 10:29 | نویسنده : مامان |

زیبای من! دخترم !

می دانی هر چیز جایی دارد   و  هر چیز در جای خود قشنگ است ...

روزی که دندان های شیری ات نیش زد , ذوق زده که هیچ! ذوق مرگ شدیم ...

روزی که همان دندانها لق شد باز هم ذوق مرگ شدیم...

نازنین من می دانی ؟! هر چیز در جای خود زیباست...

روزی که کلمات را اشتباه می کردی با هیجان برای همه از اشتباهت تعریف می کردیم , امروز اما سعی می کنیم چشم از اشتباهت بپوشیم ...

روزی که کلمات را برعکس روی کاغذ نقاشی می کردی می خندیدیم و چشمک نثارت می کردیم... می دانم از این بعد با ورود به مدرسه چشمک ها تبدیل به چشم غره می گردد...

این است که همیشه می گویم هر کاری , زمانی دارد ... تاریخ انقضا دارد...

عزیز من ! عشقم !

اگر دندانهای شیری ات این روزها نیش می زد

اگر کلمات را این روز ها اشتباه ادا می کردی

و اگر ...

مطمئن باش دیگر حلاوت و شیرینی روز اول را نداشت ...

مهربانم !!!

برای هر کاری فرصت آنقدر مهیا نیست که بتوانی کمی دیرتر انجامش دهی !




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 | 17:21 | نویسنده : مامان |

آنقدر کوچک بودی که توان ایستادن که هیچ ، توان گریه کردن هم نداشتی... امروز اما اولین گام بزرگ زندگی  ات را برداشتی ...

آنقدر کوچک بودی که توان دندان در آوردن نداشتی , امروز اما دندانهای شیری ات افتاده و دندانهای دائمی ات نیش زده است ...

عشق همیشگی من , دخترم , من تو را مادرانه دوست دارم . خوشحالی و موفقیت تو نهایت آرزوی من است.




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 شهريور 1395 | 17:09 | نویسنده : مامان |

الان از مدرسه ات زنگ زدن و گفتن که جشن بازگشایی مدارس قرار هست که در تاریخ  1395/06/27 برگزار شه و من و شما و بابا جون از ساعت 8:30 تا 9 باید اونجا باشیم . ضمنا شما باید لباس فرم بپوشی.

پی نوشت :28/06/1395, طبق برنامه ای که از قبل داشتیم  دیروز رفتیم مدرسه . همه چیز جشن خیلی خوب برگزار شد, 4 تا ایستگاه براتون در نظر گرفته بودن

ایستگاه شماره 1: زنجیر دوستی (با کاغذهای رنگی زنجیره درست کردین)

ایستگاه شماره 2: فرفره (دقیقاش یادم نیست اما اونجا فرفره درست کردین)

ایستگاه شماره 3: ایستگاه آرزو (آرزوتون رو رئی بادکنک نوشتین و در اواسط مراسم به هوا فرستادین و آرزوی دختر کوچولوی من هم مثل همیشه پرواز کردن بود)

ایستگاه شماره 4: حفظ محیط زیست (دستاتون رو کاغذ رنگی گذاشتین و دورش رو با کمک هم قیچی کردیم و دور کره زمین چسباندیم)

 بعدش از زیر قرآن رد کردنتون و با هم وارد کلاسهاتون شدیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 9:56 | نویسنده : مامان |

دختر گل مامان دیروز رفته بودیم روستای آهار و شکراب(از توابع فشم) برای پیاده روی و گردش...

دستمون توی دست هم بود و داشتیم کوهنوردی سبک می کردیم که شما گفتی مامان من می خوام یه شعر که ساختم رو برات بخونم

و این شعر رو خوندی :

شر شر آب می بارد(به نظرم اولش که خوندی برام  بجای آب, باران بود)

ماهی ها تالاب تالاب صدا می دهند

گنجشک ها آواز می خوانند

دختر با آواز پرنده ها می رقصد.

(اینو بعدا بین بیت 3 و 4  اضافه کردی : اما به نظرم بدون این تیکه قشنگتر بود...>گنجشک ها پرواز می کنند)

این اولین شعر بامعنا و با مفهومی بود که خودت سروردی عشق مامان.

الهی که مامان قربون روح لطیف شاعرانه ات بشه ...بهت افتخار می کنم زیبای من.

 

پی نوشت 1: رفتم برات یه بلوز وشلوارک یک سره هدیه گرفتم دختر نازم بابت شعر قشنگی که سرودی ...

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 شهريور 1395 | 9:50 | نویسنده : مامان |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 14:27 | نویسنده : مامان |

تحویل لباس : 06/01

تحویل لباس باله 06/15




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 12:06 | نویسنده : مامان |

دختر ناز مامان سلام !!!

چند روزی بود (کمتر از یک هفته پیش) که دندان خوشگل کوچولوی پایینت لق شده بود و شما هم با دستای نازت مدام بهش دست می زدی و دستکاریش می کردی.تا اینکه پنج شنبه ظهر که آماده شده بودیم تا بریم مهمونی خونه عمو جون رحیم (شهمیرزاد)و داشتیم با هم  مسواک می زدیم یکدفعه ای گفتی "ا.. مامان پس دندانم کو؟ دندانم افتاد" , بله اینطوری شد که دندانت افتاد و با آبها رفت ...

از قبل از افتادن دندانت هزار تا نقشه داشتی برای دندانات و یه روز می گفتی بگذاریم توی الکل و یه روز می گفتی باهاش گردنبند درست کنیم و خلاصه هر روز یه نقشه ای براش داشتی .

چند ساعتی از افتادن دندان اولت نگذشته بود که دندان دوم پایینت رو هم دستکاری کردی و یکدفعه گریه کنان اومدی توی اتاق پیش من و عزیز جون و وخاله فرشته و ...گفتی که دندانت خون ا مده و خاله فرشته هم بهت گفت بگذار با دستمال برات پاک کنم که یکدفعه ای بهوای پاک کردن دهنت دندان لق شده ات رو کشید ... و شماتا چند ساعت از ترس خونریزی دندان دراز کشیده بودی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 12:01 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد