آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

هوو مامان :

بابا می خواد موهاش رو کوتاه کنه و من بهش می گم که این مدلی کوتاه کن و بعدش شما می گی نه اون مدلی کوتاه کن ... و من می گم نه و شمت ادامه می دی مگه فقط بابا مال شماست که شما باید نظر بدی , همونطوری که شوهر شماست, بابای من هم هستا...  و با هم کلی می خندیم
16 فروردين 1395

کریسمس/جشن سالگرد عقد :

عاشق کریسمس هستی  ما هم امسال  تصمیم گرفتیم که شادیت رو کاملتر کنیم  بابا  یه درخت کاج خرید و من هم کلی وسیاه تزیینی برای کریسمس . بعدش با کمک هم درخت رو تزیین کردیم و از آنجاییکه شب سالگرد عقد من و بابایی هم بود  یه جشن کوچولو هم گرفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت ... عاشقتم مامان جون که با وجودت همه چیز کاملتره ... بعدش هم شما درخت رو  بالای تختت گذاشتی و حسابی ازش لذت بردی عشق جون جونی من.
10 دی 1394

آوین و انتخاب مدرسه جدید

دلم همیشه برات بهترینها رو خواسته , همیشه من و باباجون سعی می کنیم که بهترینها رو فراهم کنیم برات عزیز دل مامان... کم کم باید بری پیش دبستان و برای رفتن به مدرسه آماده شی . من برات 3 تا مدرسه رو در نظر گرفتم 1/ مهدوی 2/ خرد  3/ نرجس و بابا هم پیشتازان کامپیوتر . با اینکه همشون از محل زندگی ما خیلی دور هستن ترجیح می دیم که اونجا ثبت نام بشی  و توی یه محیط بزرگ و مرتب آموزشی تحصیل کنی... مشکل مسافت هم رو قرار با جابجایی برطرف کنیم . پ.ن 1 : از دی ماه سال 94 برای سال تحصیلی 95 توی هر دو مدرسه خرد و مهدوی پیش ثبت نام کردم. پ.ن2 : بهمن ماه از طرف هر دو مدرسه برای مصاحبه دعوت شدیم .  توی مصاحبه مدرسه مهدوی که اول بود , د...
8 دی 1394

آخر هفته

  دختر گل مامان سلام...آخر هفته با فامیلای من رفتیم نور و محمود آباد,شما از وقتی فهمیدی که همسفرامون کیا هستن کلی ذوق داشتی و خوشحال بودی  که می خوای با هانا جون بازی کنی و کلی نقشه کشده بودی . اونجا هم ویلامون لب آب بود و شما  هم با دوستت حسابی شن بازی و ماسه بازی کردی و خوش گذروندی... و از هر جای سفر که بیشتر خوشت می اومد و بیشتر بهت خوش می گذشت می گفتی" مامان  یه بار هم با آندیا و آنیسا و وانیا بیایم اینجا" . شما حدود دو سالی می شه که چمدان مسافرتی مخصوص به خودت رو داری و وسیله های سفرت رو بصورت تفکیک شده از ما اونجا می گذاری, اما دوستت چمدون نداشت و شما با سخاوت قبول کردی توی اون دو روزی که اونجا و با ...
29 آبان 1394

تولدهای زنجیره ای

از خیلی وقت پیش تصمیم داشتیم تا برات امسال یه جشن تولد بزرگ بگیریم، ایده امون از وقتی که بردیمت جشن تولد یکی دو تا از دوستات و ذوق و هیجانت رو اونجا دیدیم پررنگ تر شد... خیلی هم ذوق داشتی و مدام ازمون می پرسیدی که مامان چند تا مونده تا تولدم و مثلا من میگفتم 90 تا شب بخوابیم و کلی غصه می خوردی که یعنی خیلی زیاد و ...البته تو این روزا من و بابا بیکار نبودیم و دنبال کارای تولدت بودیم بابا نظرش این بود که تولدت رو تو یه سالن تو دارآباد که خاطره خوبی داشتیم بگیریم منم دنبال تم تولد و مدل لباس و ... می گشتم که در همین گیر و دار متوجه شدیم که خانواده خوشبخت سه نفره ما داره تبدیل به خانواده  خوشبخت چهار نفره می شه،از اونجایی که حال من خیلی بد ...
18 آبان 1394