آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

گل انار در مدرسه

گل انار من سلام !!! این روزها توی مدرسه بهت حسابی خوش می گذره عشقم!  اعتماد به نفست خیلی بالا رفته , توی جمع های دوستانه برای همه شعر حافظ می خونی و دوست داری مکالمات انگلیسی که یاد گرفتی رو با همه تکرار کنی  و شعر های که به زبان فرانسه یاد گرفتی رو برای همه بخونی. داستهای قرآنی که توی کلاس و مربی قران براتون تعریف می کنه رو با آب و تاب برای همه تعریف کنی ... وای به روز هایی که استخر داری که دیگه نگو و نپرس , کلی حرف برای تعریف کردن داری . البته  اگه توی فعالیتی توی کلاستون سرآمد نباشی کاملا و به راحتی می پذیری و به من می گی "خوب مامان هر کسی توی یه کاری استعداد داره ". فکر کنم این روحیه ات به باباجون رفته وگرنه ر...
3 آبان 1395

فصل جدید زندگی ات

گل من با شروع فصل پاییز و  و فصل رویدنت فصل جدیدی توی زندگی ات باز شده.  رفتن به مدرسه, اتفاق هیجان انگیزی که این روزها  داری تجربه می کنی و بسیار خوشحال و راضی به نظر می رسی به طور میانگین این روز ها  ساعت 5/40 تا 5/50 از خواب بیدار می شی و تا دست و روت بشوری و صبحانه بخوری و از خوانه بریم بیرون ساعت حدود 6/15 تا 6/30 می شه و  تا برسی مدرسه ساعت 7 تا 7/15 میشه .با توجه به اینکه ما هنوز نتونستیم جابجا شیم و تهرانپارس هستیم و مدرسه شما هم زعفرانیه هست باید یکم زودتر از همکلاس هات از خواب بیدار شی اما در عوض سر کلاس قبراق و سرحالی و هر روز با خبرهای خوبی از مدرسه بر می گردی . برگشتنت هم از مدرسه بابا جون زحمت می ...
15 مهر 1395

تولد 6 سالگی

نازنین من برای من چه اتفاقی شگفت انگیز تر از تولد تو می توانست وجود داشته باشد؟       ...
15 مهر 1395

برای تو ...

نمی دانم چشم هایت را که می بندی و داوودی ها را بو می کنی , اندیشه ات تا کجا پرواز می کند؟ احساس من اما مادرم , تا کجا ها که نمی رود ...     نقاب که می زنی با خودم می گویم کاش پشت نقاب صورت هر کداممان یه فرشته ی مهربان چون تو آشیان کرده باشد... گوشه ی دامنت را که نازک و نرم با دستان کوچکت بالا می آوری , دل مادر برایت قنج می رود . تو حس می کنی و من هم ...     ...
15 مهر 1395

اولین روز مدرسه (1395/7/3)

عزیز دل مامان دیروز به طور رسمی روز آغاز مدرسه ها بود.دختر گل مامان بخاطر ذوق ورود به مدرسه که داشتی  از شب ساعت 8 شب خوابیده بودی تا نکنه فردا سرحال از خواب بلند نشی. من هم از شدت هیجان و شاید کمی هم استرس (که با توجه به بعد مسافت خونه تا مدرسه دیر نرسیم )اصلا خوب نخوابیدم. صبح  با بابا جون رفتیم رسوندیمت مدرسه و با توجه به اینکه کمی زود  دم در مدرسه رسیدیم و تعداد بچه ها توی مدرسه کم بود اما مایل بودی که زودتر بری داخل . وقتی هم که از مدرسه گرفتیمت کلی بهت خوش گذشته بود خاطرات روز اول :  ناهار خورشت قیمه بود و حتی از خورشت قیمه خونه و مهد قبلی هم خیلی خوشمزه تر بود . هر روز توی کلاس یکی مبصر می شه و نوبت شما دو...
4 مهر 1395

مادرانه ... دخترانه

زیبای من! دخترم ! می دانی هر چیز جایی دارد   و  هر چیز در جای خود قشنگ است ... روزی که دندان های شیری ات نیش زد , ذوق زده که هیچ! ذوق مرگ شدیم ... روزی که همان دندانها لق شد باز هم ذوق مرگ شدیم... نازنین من می دانی ؟! هر چیز در جای خود زیباست... روزی که کلمات را اشتباه می کردی با هیجان برای همه از اشتباهت تعریف می کردیم , امروز اما سعی می کنیم چشم از اشتباهت بپوشیم ... روزی که کلمات را برعکس روی کاغذ نقاشی می کردی می خندیدیم و چشمک نثارت می کردیم... می دانم از این بعد با ورود به مدرسه چشمک ها تبدیل به چشم غره می گردد... این است که همیشه می گویم هر کاری , زمانی دارد ... تاریخ انقضا دارد... عزیز من ! عشقم...
28 شهريور 1395

مادرانه... دخترانه

آنقدر کوچک بودی که توان ایستادن که هیچ ، توان گریه کردن هم نداشتی... امروز اما اولین گام بزرگ زندگی  ات را برداشتی ... آنقدر کوچک بودی که توان دندان در آوردن نداشتی , امروز اما دندانهای شیری ات افتاده و دندانهای دائمی ات نیش زده است ... عشق همیشگی من , دخترم , من تو را مادرانه دوست دارم . خوشحالی و موفقیت تو نهایت آرزوی من است.
28 شهريور 1395

اولین گامهای رو به مدرسه

الان از مدرسه ات زنگ زدن و گفتن که جشن بازگشایی مدارس قرار هست که در تاریخ  1395/06/27 برگزار شه و من و شما و بابا جون از ساعت 8:30 تا 9 باید اونجا باشیم . ضمنا شما باید لباس فرم بپوشی. پی نوشت :28/06/1395, طبق برنامه ای که از قبل داشتیم  دیروز رفتیم مدرسه . همه چیز جشن خیلی خوب برگزار شد, 4 تا ایستگاه براتون در نظر گرفته بودن ایستگاه شماره 1: زنجیر دوستی (با کاغذهای رنگی زنجیره درست کردین) ایستگاه شماره 2: فرفره (دقیقاش یادم نیست اما اونجا فرفره درست کردین) ایستگاه شماره 3: ایستگاه آرزو (آرزوتون رو رئی بادکنک نوشتین و در اواسط مراسم به هوا فرستادین و آرزوی دختر کوچولوی من هم مثل همیشه پرواز کردن بود) ایستگاه شماره 4...
20 شهريور 1395

شاعرانه های آوین

دختر گل مامان دیروز رفته بودیم روستای آهار و شکراب(از توابع فشم) برای پیاده روی و گردش... دستمون توی دست هم بود و داشتیم کوهنوردی سبک می کردیم که شما گفتی مامان من می خوام یه شعر که ساختم رو برات بخونم و این شعر رو خوندی : شر شر آب می بارد(به نظرم اولش که خوندی برام  بجای آب, باران بود) ماهی ها تالاب تالاب صدا می دهند گنجشک ها آواز می خوانند دختر با آواز پرنده ها می رقصد. (اینو بعدا بین بیت 3 و 4  اضافه کردی : اما به نظرم بدون این تیکه قشنگتر بود...>گنجشک ها پرواز می کنند) این اولین شعر بامعنا و با مفهومی بود که خودت سروردی عشق مامان. الهی که مامان قربون روح لطیف شاعرانه ات بشه ...بهت افتخار می کنم زیب...
20 شهريور 1395