آوینآوین، تا این لحظه 8 سال و 3 ماه و 25 روز سن دارد

برای آوین عزیز

چرا تو کمرمون سنگه؟

چند روزی می شه که دختر گل مامان به اجزای داخلی بدنت خیلی حساس و البته علاقه مند شده! مثلاً در حالی که زانو هات رو لمس می کنی و فشار می دی می گی  "تو زانو چیه" من می گم :مامان یه چیزیه که اگه به شما بگم متوجه نمی شی و شما ادامه می دی "چرا متوجه نمی شم" و من : آخه کوچولویی و شما "چرا کوچولواَم؟" و من ... و نهایتا من می گم : "بابا غلط کردم " و شما "چرا حرف بد می گی" و من  مامان توش غضروف ِ و شما نمی تونی درست تلفظ کنی و کلی با هم کلی خندیدیم. دیروز هم یه سوال جدید داشتی -> "چرا تو کمرمون سنگه ؟" البته منظورت ستون فقرات بود. که اینجوری بیان کردی عشق با مزه من! دختر گلم کل پروسه غذا خوردن را بلدی البته به زبون کوچولویی برات گفتم ...
14 ارديبهشت 1392

آوین در07/02/1392

بخاطر بهانه گیری های متعدد کهاز عید به بعد برای مهد کودک نرفتن از خودت بروز می دی با نظر مدیر مهدت (خاله مرجان) دیروز به به یه پایه بالاتر منتقل شدی.البته من از این موضوع اصلا رضایت ندارم و معتقدم که بچه ها باید با همسن و سالاشون بزرگ شن   خانم کوچولو ! حالا شاید به خاطر علاقه ای که به خاله حبیبه (مربی پایه ٣-٤ سال) داری دوباره با مهد کنار بیای . از دیروز هم قرار شده که من روزی یک ساعت مرخصی بگیرم و زود تر بیام دنبالت تا کمتر توی مهد منتظرم باشی. دیروز ١.٥ مرخصی گرفتم و اومدم دنبالت ! خیلی خوشحال شدی و گفتی "من خاله حبیبه رو دوست دارم، خاله مرجان رو خیلی خیلی دوست دارم، خاله فاطمه رو هم دوست دارم. اما تو مهد تمساح ها من رو گاز...
8 ارديبهشت 1392

اینم یه معامله پایا پای در آستانه روز مادر

دیروز توی راه برگشت به خونه داشتم برات تعریف می کردم (در واقع در مقابل عمل انجام شده قرارت می دادم) که چند روز دیگه روز مادر هست و بچه ها می رن توی مغازه و با پول تو جیبیاشون برا مامان هاشون هدیه می خرن. قصه که به اینجا رسید بدون مکث رو به من کردی و گفتی :"ماماناشون چی؟" گفتم یعنی چی که ماماناشون چی ؟ گفتی "یعنی ماماناشون برا دختراشون چی می خرن؟" مامانی   کلا ٢ تا سکه ٢٠٠ ریالی و ٢ تا هم سکه ٥٠ تومنی به عنوان پول تو جیبی داری و می خوای به گفته خودت برام شکلات بخری ! همون هم می خوای نخر که من هم مجبور نشم برای جبران برات چیزی بخرم عشق شیرین زبون من!! اینو برا شوخی گفتم مامانی  به دل نگیری یه وقتی، تمام زندگی من برای تو عزیزم! ...
2 ارديبهشت 1392

اینم یه حس خوب

دیروز توی راه برگشت برات یه کش رنگی رنگی و بلند خریدم تا شاید برای مو بستن انگیزه پیدا کنی عشقم! کلی خوشحال شدی! بماند که همونجا خواستی به موهات ببندم و مدام می اوردی پشت و جلو ی سرت و توی شیشه های در خونه ها خودت و کِشت رو نگاه می کردی. کلاَ بیشتر وقتا که میام دنبالت سعی می کنم که برات یه چیزی بیارم.از شیر نی دار و بستنی گرفته تا گل و گاهی هم برگ یه درخت! هر چی که باشه همون دم مهد می گیری ! یعنی اینجوری که تا من رو دم مهد می بینی میگی "سلام ارادتمندم، چی برام اوردی؟" و من هم تا 5 متر از مهد نگذشته هدیه ات را می دم.... اینبار نزدیک خونه که شدیم رو به من کردی و گفتی "مامان ، من بزرگ شدم دوست داری برات چی بخرم؟" راستش واقعاً با این سوالت یکه...
2 ارديبهشت 1392
1